گفت و گو با شهلا پروين روح، داستان نويس

نگفتن













010490.jpg




فرشاد شيرزادی



گفته اند و شنيده ايم، درباره آثار شهلا پروين روح كه ضد و نقيض هاي فراواني به گوش مي رسد و تمام گفت وشنودها فقط بر دو اثر است؛ مجموعه داستان «حناي سوخته» و رمان «طلسم».
ولي ما سعي كرديم بدون پيش داوري سراغ اين نويسنده برويم. پس با او گفت وگو مي كنيم:
* ديگر حرف نمي زنم... اساس داستان طلسم بر سخن نگفتن است. در اين باره چه حرفي براي گفتن داريد؟
- انسان مشهور است به حيوان ناطق، اما كمتر حرف مي زند. دست كم و انصافاً چه تعدادي ايراني را سراغ داريد كه راست و پوست كنده حرف بزند. روده درازي و وراجي بله، اما حرفي كه گشاينده گرهي باشد يا پيش برنده داستاني و يا برملا كننده دروغ و حقيقتي، نه. مگر نه اين كه ما آدم هايي هستيم كه هميشه بر سر چهارراه حوادث خاورميانه حضور داريم؟!
زبان پررمز و راز و كنايي فارسي توي جانمان مي رسد. با ضرب المثل هايي كه هر كدام جاي كتاب كتاب حرف زدن را مي گيرند. پس مي گوييم. اما... ذره اي از اين جا و ذره اي از آن جا. در و بي در. از اين شاخه به آن شاخه و نكته مهم و جالب اين كه در خلال زندگي روزمره با همين شيوه همديگر را مي فهميم و ارتباط مي گيريم و با ذهن آموخته و تربيت شده مان چند و چون و راست و دروغ هايش را، (حالا با كمي اغماض كه بي لطف هم نيست) دستگيرمان مي شود.
حالا هرقدر هم كه دلمان غنج بزند براي گفت وگوهاي موجز و بي عيب و نقص و روشنگر داستان هاي خارجي كه بدون يك حرف اضافه كلمه به كلمه ما را به جاي چرخاندن از پله ها و يا بهتر از آن پله هاي برقي داستان بالا مي برد و به سر منزل داستان مي رساند، دردمان دوا نمي شود! با سعي در داستان هايمان همين شيوه پسنديده را به كار مي گيريم و حشو و زوايد را دور مي ريزيم و كلمات را مثل آب زلال، راحت و بي دردسر به كام خواننده مي ريزيم. در داستان هايي كه اصل بر نوشتار باشد، كم و بيش موفق هم مي شويم. اما اگر بنابر روايت گفتاري باشد؟ چنان چه صادق باشيم و واقع گرا ديگر آن الگوهاي برش خورده و صاف و صوف به تن داستان ما نمي نشيند. مال ما نيست، دغدغه هاي ما را هم منتقل نمي كند. آن وقت همين مي شود كه در طلسم شد. بيرون كشيدن ماجراي يك شب از زندگي گلش و آن چه بر او رفته، از دهان كساني كه از همه چيز مي گويند جز از گلش... و اگر در اين ميان درك و شناختي اتفاق مي افتد نتيجه همان بخش ناچيز ناخودآگاه راويان و آموختگي و شناخت و مردم داري خواننده است... تا نگردي آشنا زين پرده...
* پس اساساً بازي زبان در داستان قابل تمجيد است يا تنبيه؟
- اين را داستان معين مي كند. هر داستاني زبان و لحن خاص خود را مي طلبد. ديگر اين كه نويسنده بتواند از پس چنين نيازي كه خيلي ها هم از آن سرسري مي گذرند و منكر لزومش هستند، برآيد.
* بعضي نويسندگان ما نمي توانند در كارهايشان ايجاد لحن كنند، ولي بعضي ديگر به راحتي از پس كار برمي آيند. ايجاد لحن لازمه چه چيزهايي است؟
- مي گوييد به راحتي، در حالي كه اصلاً كار راحتي نيست. ارتباط تنگاتنگ روحي با افراد مختلف، رسيدن به  هم زباني و هم دلي با آنها، ولو كه دلخواهت نباشند يا تأييدشان نكني و دقت در شيوه به كارگيري كلمات و افعالي كه حس و حال خاص يك موقعيت را با آن بيان مي كنند. هماني كه قديمي ترها مي گويند مردم داري و امروزي ها مي گويند روانشناسي اجتماعي.
* منظورم از بعضي، نمونه هايي از كارهاي خودتان بود. مثلاً در سراسر داستان طلسم زبان وكلام نويسنده به لحن يك قصه گو يا قصه پرداز نزديك مي شود.
- شايد. بله مي تواند در مورد طلسم همين گونه باشد كه مي گوييد. چون همان طور كه در سؤال اول شما پاسخ گفتم شكل روايت طلسم بر گفتار استوار است. البته منهاي بخش يادداشت هاي (فرهاد شما) كه قدمي فراتر گذاشته و براي لو نرفتن دغدغه ها و ذهنياتش همان ترفند گفتن و نگفتن را در نوشتن يادداشت هايش تجربه مي كند.
* بعضي مي گويند مخاطب عام نمي تواند با آثار شما ارتباط برقرار كند و برخي ديگر مي گويند ساخت داستان هاي شما پيچيده و مأيوس كننده است. خودتان چه مي گوييد؟
- گفتنش خوشايند نيست اما مشكل در خواندن است. در ايران بسيار كم كتاب خوانده مي شود و از آن كم تر، شايد در حد معدود كساني باشند كه كتاب را مي خوانند نه اين كه تورق مي كنند. يعني كلمه به كلمه پيش مي روند. همان گونه كه نويسنده با خون دل و كلي زحمت و انتخاب كلمه به كلمه مي نويسد. زيادند كساني كه برايشان خواندن كتاب مثل بازي (خرگوش را به خانه برسان) است. از همين بازي هايي كه خرگوش هست و چند راه پرپيچ و خم كه فقط يكي او را به سر منزل مقصود مي رساند! اينها با جدا شدن از خرگوش و طي چند پيچ وخم از ادامه راه خسته شده و تصميم مي گيرند راه را از منزل شروع كنند و خوشحال از اين كه به سرعت به خرگوش رسيده اند...
* يعني داستان را از آخر مي خوانند؟
- تقريباً. در داستان هايي كه كشش هاي آنچناني احساسي ندارند، بي حوصلگي و يا كنجكاوي آنها را وامي دارد كه سري به آخر داستان بزنند و بدانند كه آخر و عاقبت شخصيت مورد نظرشان به كجا مي رسد و اين كه داستان اين ارزش را پيدا مي كند كه به طور كامل خوانده شود يا نه. البته برخي اعتراف مي كنند كه با اين كار داستان كوفتشان مي شود و خواندنش ديگر چنگي به دلشان نمي زند. بنابر اين ميانه داستان را در ذهن خود مي سازند و از خيرش مي گذرند. حالا در نظر بگيريد كه در داستان هايي كه پايان شسته و رفته و تعيين كننده اي ندارند وضعيت تا چه حد دشوار مي شود! و يا وقتي كه با گرفتن خط از لانه و امتداد آن باز هم به خرگوش نرسند چه مي شود!؟
شايد فكر كنند كه فريب خورده و به بازي گرفته شده اند. در حالي كه چنين نيست. ادبيات امروز نياز به خوانش دقيق دارد. چرا كه گاهي شخصيت هاي يك داستان خط و خطوط معنايي آن را مشخص نمي كنند بلكه تنها نوع انتخاب كلمه و چينش آنها در كنار هم، لحن و حال و هواي تصويرها حسي از شناخت و ارتباط گيري با داستان را ميسر مي كند و موجب لذت درك و ايجاد ارتباط بين نويسنده، اثر، و خواننده مي شود.
* يعني داستان هاي امروز خواننده هاي سخت كوش تري طلب مي كند؟
- بله. اما اين كه مي گوييم امروز، چندان هم به روز نيست. اين گونه آثار چه به صورت داستان يا شعر خيلي پيش از اين نوشته و تجربه شده اند و جايگاه خاص خودشان را هم در جهان ادبيات كسب كرده اند ولي براي ما و در ايران فقط تحت عنوان ادبيات روز، ممكن است باعث شگفتي و يا دل زدگي و يأس آنها مي شود كه تازه با آن برخورد كرده اند.
* تا حال بهترين نقدي كه بر كارتان نوشته شده كدام بوده و در كجا؟
- لابد بايد بگويم كه آنهايي كه بيشتر از كتاب هايم تعريف كرده اند. ولي اين جواب جداي خودخواهانه بودنش كليشه اي هم شده. درست مثل بعضي نقدها... يكسري تعاريف فرمول شده نقد و اصطلاحات كه بيشتر به صورت مد عمل مي كنند و بيشتر از همه اعمال سليقه شخصي. به طور كلي نقدهايي را مي پسندم كه از زاويه هاي گوناگون اثر را بررسي مي كنند. چون بعضي از زاويه هاي نقد در ايران مورد بي توجهي قرار گرفته و اصلاً اعمال نمي شود. روزي در جمعي، منتقد عزيزي صحبت از ادبيات داستاني تحقيقي كردند كه بسيار جالب بود. ولي آيا واقعاً منتقدين ارجمند سعي در طي طريق زحمت هاي تحقيقي و ذهني نويسنده مي كنند؟ و به همان اندازه؟ تا بعد برسند به اين كه خوب به انجام رسيده يا نه؟... و به عنوان تكميل كننده هاي يك ادبيات سالم و به عرصه رساندن ادبياتي با مشخصه ها و هويت آن چه هستيم و توانايي و قدرتمان است و نه آن چه به صرف مد و يا راحتي كار، از آن پيروي مي كنيم! ادبياتي كه به هرحال امضاي منتقدين را نيز به عنوان مرتكبين ادبيات در كنار نام نويسنده قرار مي دهد؟!
* چه پيش بيني از آينده كاري خودتان داريد؟
- آنچه مسلم است توقع پركاري و عرضه كتاب هاي زيادي از خودم ندارم. ولي فكر مي كنم همين دوتا كتابي كه تا كنون نوشته ام و چند تاي احتمال بعدي، آينده بدي نخواهند داشت. چون با اين اميد و نقطه نظر رويشان اين هم كار كرده و زحمت كشيده ام كه در خوانش هاي مكرر رشد كرده و جاي بيشتر و بيشتري را براي حيات خودشان باز مي كنند. پيرو مثلي كه مي گويد:«هرقدر پول بدي آش مي خوري.» حالا اگر زمان آش خوردنش خودمان هم نبوديم، نبوديم.
* چه چيزهايي شما را براي نوشتن داستان برانگيخته مي كند؟
- كنجكاوي. بيشتر زمان هايي كه ذهنم گيج و سردرگم موقعيت هايي انساني مي شود، براي درك مجهولاتم سعي مي كنم بياورمشان روي كاغذ و مرورشان كنم. شايد كه فرجي بشود، كه اغلب هم مي شود و در همين جست وجو و تحقيق ها و غور كردن هاست كه به كشف جهان پيرامونم مي رسم. البته نه به گونه فرمولي مشخص و نتيجه گيري قاطع، بلكه بيشتر از طريق درك حس و حال موقعيت.
* به عنوان آخرين سؤال مي توانيد برايمان بگوييد اگر داستان ننويسيد چه مي كنيد؟
- بيشتر و بيشتر برمي گردم به اصل هميشگي خودم. يعني خواندن كتاب. چون در اين مقوله هم ادعاي بيشتري دارم و هم لذت زيادي مي برم. اين قدر كتاب هاي خوب نخوانده مانده و من عقبم...


(چاپ شده در روزنامه همشهری- يکشنبه ۲۳/شهريور/۱۳۸۲- شماره ۳۱۶۶)

/ 0 نظر / 23 بازدید