فرشاد شيرزادي:


تابستان

بر سكوت
پشت اين پنجره
باز
مي نشينم
تا پيراهنت را كه نزديك مي آيي ببويم
و بشنوم
صداي خِرِچ خِرِچِ خرده سنگ هاي سنگفرش پياده رو را
زير كفش هاي خسته ات

نامم را نجوا مي كني
هنوز پشت پنجره ام
به پيراهنت
كفش هايت
چشمانت
مي نگرم
بي مكثي كوتاه يا بلند سينه اي كه اينك نمي تپد از عطر پيراهنت سرشار مي شود
منفجر مي شود

باز مي ايستم و جر خش خش كاغذي آغشته به شعر
نه...
چيزي نمي شنوم
ــــــ
چاپ شده در روزنامه ايران- پاييز ۸۰

/ 9 نظر / 7 بازدید
شهلا

درود بر شما ؛ مثل هميشه عالی بود و قابل درک.....یه چیزی رو میدونید؟خیلی وقته که پیش من نیومدید!!!!!!به هر حال خوشحال شدم که .......دوباره آپدیت کردید.تندرست شاد و پیروز زیوید٬بدرود.

meisam

بازهم بايد بگم...بسيار زيبا بود....ولی رفيق بی وفا نشدی يه کمی ؟!

داوود ملک زاده

سلام. چه طوری؟ چرا اين جوری شده؟ قبلن خيلی داغ بودی. راستی بهت لينک دادم تا فراموشت نکنم.

حسین نژاد

سلام قربان ! به سومين جشنواره دانشجويي فرهنگ استان‌ها تشریف بیاورید در خدمت باشیم

حسین نژاد

اگر تشریف آوردید از غرفه مدیریت یا بچه های روابط عمومی جشنواره بپرسید پیدایم می‌کنید!

هيچستان

سلام دوست عزيز . ببخش که سر نمي زنم يه مدتيه به هيچ کس سری نزدم . شما هنرمند خوبی هستی . میخام انتقاد کنم . نوشته ات بسيار زيبا بود . هم آهنگ و دل نواز و کاملا قابل درک بود و يه تصور کامل رو توی ذهنم ايجاد کرد توی رسوندن احساسی که توی دلت بوده کاملا موفق بودی . اما به نظر من ديگه اين حرفا نخ نما شده . کليشه شده . ديگه بسه . چند هزار سال شاعرا از اين حرفا زدن . بسه ديگه . حرف تازه تری نيست . خسته شديم . يا شاعرامون درباره بهار ميگن يا عشق یا خداوند و قضا و قدر . کی بوده که تفکر کرده باشه . کی بوده که به انسانيت فکر کرده باشه . کی بوده که درد ها رو ديده باشه و ما رو به يه طرف صحيح راهنمايی کرده باشه . اون هدايت بيچاره که به فنا رفت . بهتره بگيم اينقدر عقب عقب رفت تا از اون طرف پشت بوم افتاد پايين . اصلا ادبيات ما به فنا رفته .

هيچستان

ما ادبياتی نداريم . اصلا کسی نيست که ادبيات واسش مهم باشه . فکر کنه که این يعنی چی . منتقدی وجود نداره . همین که دوتا کلمه قشنگ و عشق و عاشقانه و موزون باشه کافیه . همون اندشه . همون خوبه . به به چه شعری . به به چه متن ادبی زیبایی . طبع مردم پایینه . هر چی به خوردشون بدی میخورن . این مشکل جامعه ماست . چون از اول درست بار نیومدن .

گودرز بهزادی

و می نگرم به نگاهی عاقل اندر سفیه, و عکسی در کنار ساعتی پاندول دار وعینکی آفتابی ولباسی آبی همچون گورخر در چمن, نامه یی در راه است, مطلبی بس زیبا, حالتو می پرسم اکثرا" در رویا... فرشاد جان دلتنگتم.......[گل]