پذيرفتن شکست

گفت و گو با محمدرضا كاتب
 

007950.jpg

عكس از : عطا طاهر كناره

فرشاد شيرزادي
 
اشاره:

محمدرضا كاتب متولد ۱۳۴۵ تهران است. بيش از پانزده جلد اثر داستاني در كارنامه ادبي او ديده مي شود.
اگر بخواهيم بر درخشان ترين آثارش تكيه كنيم، بي شك بايد بر كتاب هاي «هيس»،  «دوشنبه هاي آبي ماه» ، «عبور از پيراهن» و «پستي» تأكيد كنيم. البته ديگر كتابهاي «كاتب» براي مخاطبان جالب و قابل تأمل است ولي به واقع منتقدان و خوانندگان حرفه اي ادبيات داستاني، «كاتب» را با رمان «هيس» و «پستي» مي شناسند.
پس در اين گفت و گو، رويكرد ما هم، بيشتر بر همين دو اثر است: 

* چرخش هاي نيمه تمام در ذهن و زندگي اشخاص غالباً به جان آمده در برزخ مرگ و زندگي شايد به تعبيري يكي از محورهاي شخصيت پردازي در رمان «پستي» است. اين تنها يك تلقي برا ي آغاز گفت وگوي ماست. خودتان در اين مورد و ضرورت اين نگاه خاص چه حس و بيان مشخصي داريد؟
- هر زمان و موقعيتي ايجاب مي كند كه براساس داده هاي موجود شخصيتي در خور زمان ارائه شود. زماني فقط ميسر بود كه از دور و به صورت كلي به شخصيت نگريسته شود. به طوري كه به راحتي يك فرد را تعميم مي دادند به يك گروه عظيم از آدمهاي يك جامعه. اين تعميم از آنجا ريشه مي گرفت كه به آن آدم نزديك نمي شدند و او را در نماي باز بررسي مي كردند و براي همين اين آدم كوچك ممكن بود شبيه كل طبقه اجتماعي اش باشد. امروز با همان چشمي به اين زاويه نگريسته مي شود كه به تيپها نگريسته مي شود. شايد تيپها زماني كاركرد فراواني داشتند ولي امروز ديگر كمتر به كار گرفته مي شوند. چون تيپها و نمونه سازي هايي از اين دست نگاه به آدمهايي است كه در نماي باز ايستاده اند و ما براي بهتر ديدن به آنها نزديك نشده ايم. امروز ما به شخصيتها آنچنان نزديك شده ايم كه نه تنها رگ و پي هر شخصيت را مورد بررسي قرار مي دهيم بلكه به داخل سلولهاي بدن اين آدم نيز مي توانيم وارد شويم و اينجاست كه گفته مي شود هر شخص صرفاً قابل قياس با خودش است،  زيرا نمونه هر شخص فقط مي تواند خودش باشد. اين نوع نزديك شدن به شخصيتها و زوم كردن به كوچكترين واحد هاي سازنده آنها ديگر به ما اجازه نمي دهد به همان راه گذشته برويم و از شگردهاي خطي شخصيت پردازي استفاده كنيم چون نزديك شدن بيش از حد به اين آدم در نوع نگاه ما به ساخت اين آدم اثر مي گذارد. ما در گذشته چيزي به نام يك دستي شخصيت پردازي داشتيم كه امروز كمتر مورد توجه است. يعني تأكيد داشتيم شخصيت بايد يك دست باشد و از دور و نزديك (در آناليز) يك تكه ديده شود. يك دستي شخصيت پردازي نوع خاصي از تجربه و نقطه مثبتي در كار ادبي بود چون فرض بر اين بود هر چه شخصيت يك دست تر باشد كار از استحكام و انسجام بيشتري برخوردار است. چون در پس اين يك دستي ما راحت تر به مفاهيم مطلقي كه در پس اين آدم و زندگي و نگاهش بود مي رسيديم. شايد آگرانديسمان اين يك دستي و پوسته ظاهري همان تيپهاي معمول بود كه در ادبيات و مخصوصاً  سينما سر در آورده بود. وقتي شما تيپ مي سازيد ديگر لازم نيست شخصيت را آرام آرام و با طراحي دقيق اين آدم را بنا كنيد چون اين شخصيت قبلاً ساخته شده است و شما آن را در اثرتان وام مي گيريد و صرفاً استفاده كننده آن هستيد. يعني بخشي از كار را گذشته اين تيپ انجام داده. گذشته اي كه توسط نويسندگان ديگر تا مقدار زيادي ساخته شده. برخي از تيپها گاه در ابتدا شخصيت بوده اند ولي به مرور به خاطر استفاده زياد از آن كليشه شده اند و به تيپ بدل گشته اند. با تيپ سازي شما مي توانيد آدمهاي زيادي را داخل يك فايل دسته بندي كنيد و سرسري از روي آن بگذريد. اين تيپ سازي ها شايد به نوعي اغراق شده شخصيتهاي خطي اي هستند كه ما آنها را در نماي باز مي بينيم. دليل استفاده از اين نوع، سهولت ارائه توسط نويسنده و سهولت دريافت توسط مخاطب است. يعني سهولت عامل گستردگي آن مي شود و درست نقطه مقابل اين سهولت ساخت شخصيتهاي تكه تكه است كه هم دريافت آن توسط مخاطب و هم پرداخت به آن توسط نويسنده به سادگي ميسر نيست.
علت ديگر استفاده كردن نويسندگان گذشته ما از اين نوع شخصيت پردازي و در نماي باز ديدن آدمها نامسلح بودن چشم آنان است چون آنان امكانات لازم را نداشتند كه نكات ريز و سلولهاي اين آدم را ببينند.
شخصيت پردازي مانند تمام علوم و ... شگردهاي ديگر ادبي امروز آنچنان پيشرفت كرده كه نمي توان به زبان گذشته وضعيت امروز را بيان كرد. اين پيشرفت ريشه در پيشرفت ذهني مخاطب و تمام ابعاد جهان ما دارد. اين آدمي كه ديروز چون كودكي زودباور همه چيز را در سطح مي پذيرفت و حرف تو را قبول مي كرد امروز در سن بزرگسالي است و به راحتي با هر چه مي گويي كنار نمي آيد و راضي نمي شود و حرفها و اعمال شخصيت تو را اگر سطحي باشد ابلهانه توصيف مي كند و شك مي كند و طعنه مي زند. انسان داراي ابعاد، حسها و انديشه هاي بسيار مختلف و حتي متضادي است. انسان امروز اين را مي داند و از تو اين آدم پرتناقض را كه خود اوست مي طلبد. اين آدم متناقض شكلي متضاد و غيرخطي و نامفهوم دارد و بس. شخصيتي مورد قبول اوست كه مانند خود او باشد. اين آدم متضاد را نمي شود با يك خط مستقيم و ساده و بزرگ نشان داد. بلكه بايد از چندين پاره خط، يك دايره كامل را پديد آورد، كه هر پاره خط باز خود زير مجموعه اي دارد و ممكن است از خطها و نيم دايره هاي ديگر تشكيل شده باشد. جمع اين پاره خطهاي متناقض و نيم دايره هاي متضاد كامل نشده مي تواند دايره اي مختلف با قطرهاي متفاوتي بوجود آورد به نام انسان امروز. يعني آدمي كه هر تكه اش يك رنگ است و صرفاً  سياه يا سفيد نيست. بلكه جمعي از انواع رنگها با توناليته هاي مختلف است.
يعني اين آدم به دليل تناقضات، ترديدها، شكستهاي دروني، چند پارگي ها و... صورتي خاص پيدا كرده كه هم خودش است و هم ديگري. هم خودش نيست و هم هست، خودش نيست چون از بخشهاي كساني ديگر تشكيل يافته و مي تواند تكه اي از ديگران باشد و هر تكه اي از او مال يك نفر باشد. خودش هست چون ديگران مي توانند تكه هاي او باشند. اين آدم گاه حس مي كند ملغمه اي است از نهايت كفر و ايمان. از حركت تا سكون كامل. او نمي داند اين تكه ها در او چگونه جمع شده اند و از كجا سر در آورده اند كه اين چنين حيران شده است. يعني نه تنها به آنچه كه هست واقف نيست كه در بهت فرو رفته است كه كيست؟ چگونه آدمي است؟ مگر چقدر تضاد و تناقض و ترديد در يك انسان مي تواند وجود داشته باشد؟ به دليل آن كه شخصيت ،بار بسياري در ادبيات، تئاتر و سينما به دوش مي كشد اين تكه تكه شدن شخصيت در تمام آثار امروز با حد و اندازه هايي كه بستر و جامعه اجازه مي دهد به نوعي خود را عيان مي كند.
* شخصيتهاي داستانهاي ما روز به روز پيچيده تر مي شوند، ديگر مثل گذشته ساده نيستند علت را شما در چه مي بينيد؟
- علت پيچيدگي شخصيت هاي داستاني ما اذهان پيچيده مخاطبين امروز است. بدين دليل است كه شخصيت پردازي يك تكه و بي شكست ديروز جوابگوي شخصيت و ذهن ناآرام و پيچيده  انسان امروز ديگر نيست. امروز به دليل آن چه كه داستان، تئاتر و سينما پشت سرگذاشته اند بايد بدين شخصيت از نزديك نگاه شود تا حرفي از جنس امروز براي زدن باشد. در صورتي كه از نزديك به اين آدم نگاه كنيم متوجه تكه تكه بودن او و تركهاي اين آدم به ظاهر يك تكه مي شويم. گاه ما مي بينيم تكه اي از اين آدم با تكه اي از آدمي ديگر همخواني دارد و تكه اي با او همخوان نيست. ولي با آدمهاي ديگر همخواني دارد. يعني هر تكه اين آدم در آدمي خاص قرار دارد. اين آدم بستري است براي نوعي تكثر. به وسيله ترديد، تناقض ها، ... فقط ميسر است اين تناقض را نشان دهيم.
سير شخصيت پردازي در داستان و هنرهاي نمايشي نشان مي دهد روز به روز ابعاد شخصيت پردازي بيشتر شده و شخصيتهاي هر روز پيچيده تر از قبل نمود پيدا كرده اند. اگر زماني شما مي توانستيد در همان چند دقيقه اول آدمهاي خوب و بد داستان و فيلم را بشناسيد و حتي از چهره هاي زيبا و زشت آنها بفهميد كه خوب هستند يا بد امروز حتي تا آخرين لحظات اثر شما نمي توانيد مشخص كنيد بالاخره چه كسي خوب است و چه كسي بد. بدها به مرور در طي اثر خوب مي شوند و خوبها بد.
و مرز بينشان گاه و بيگاه فرو مي ريزد. امروز پيچيدگي شخصيت پردازي به اوج خود رسيده است زيرا تمام شگردهاي ديروز براي مخاطبان امروز رو شد است و شما بايد آنچنان قوي تكه ها را كنار هم بگذاريد كه شخصيتشان تازه جلوه كند و شگردتان مشخص نشود و در ضمن بتوانيد به تمامي ابعاد مختلف و متضاد اين آدم دست پيدا كنيد و اين ميسر نيست مگر به وسيله چينش تكه هاي متضاد اين دايره بزرگ. روشهايي چون تناقض، مخفي كردن اطلاعات،  خرد كردن اطلاعات، قلع اطلاعات و ... مفردترين حالتي كه هر مخاطب مي  تواند از شخصيت اثر براي خود رسم كند تكه هايي از اين روش است و ميسر نيست رسيدن به هدف مگر آن كه تناقضات آشكار شخصيت و چرخشهاي نيمه تمام شخصيتي لحاظ شود. چون صرفاً با شگردهاي مختلف است كه مي شود به پيچيدگي انسان امروز اندكي دست يافت.
* در انتها، پس از بازيافت اين خطوط شكسته و به جا مخاطب چنين اثري راه به كدام مسير مي برد؟
- نهايت همه تكه هاي اين آدم بزرگ رسيدن به نوعي  هارموني است. مطمئناً  برقراري درست اين هارموني خاص مي تواند در ساخت اتمسفر كلي اثر مهم باشد. امروز به جاي رنگ خاص در يك اثر، هارموني خاص مد نظر است كه شامل انواع رنگهاست و اين باز ميسر نيست مگر آن كه تمام رنگها وجود داشته باشند و در دل هم فرو روند و از دل هم بيرون بيايند. وقتي اين هارموني شكل گرفت مخاطب مي تواند شروع كند. يعني كل اين اثر اتمسفري است كه به شما قدرت ديدن رنگها را مي دهد. يعني اين اتمسفر هم مي تواند مولد نور و حركت و رنگ باشد هم تاريكي و سكون. حركت به ماهيت تصميم است نه به فعل آن. اين اتمسفر شايد برابر شود با تمام آن چيزي كه ما به نام مفهوم،  مضمون و معنا و تأثير و اسامي ديگر شناخته ايم.
در اين اتمسفر است كه مانند زندگي مخاطب بايد نفس بكشد، تصميم بگيرد و عمل كند. اينك چه تصميمي بايد بگيرد و چگونه شخصيت را بررسي كند و ببيند و بعد از آن از زندگي و ذهن او چه تأثيري مي گيرد به خود او بستگي دارد. ديگر رنگ خاصي كه نويسنده مي خواسته برتر باشد در سطح و عمق داستان وجود ندارد كه جلوي تصميم گيري او را بگيرد و مجبور كند چيزي را به خود تحميل كند كه رنگ ذهن نويسنده ممكن است در بكراند كار خود نمايي كند، اما در انتخاب مخاطب نقش تعيين كننده زيادي ندارد.
* آنها كه شما را از نزديك مي شناسند مي دانند شما شخصيتي پرانرژي و در بين دوستانتان بسيار محبوب هستيد. چه شد كه اين شخصيت بازتابش در آخرين اثرش اين گونه شد؟ وقتي رمان «پستي» را ورق مي زنيم مي بينيم سرشار از خشونت و نااميدي است. اين خشونت ريشه در چه دارد و چرا در اين كار تا بدين حد به آن اهميت داده شده است؟
- ريشه اين خشونت كه گاه به نااميدي مي كشد اتمسفري است كه امروز جهان در آن تنفس مي كند. يعني اين آدم ها ريشه در آن اتمسفر دارندو آن اتمسفر ريشه در آدمهاي اين بستر. يك جريان دو سويه است. گاه عوامل و سدهاي روبه روي آدم ها آن چنان بزرگ مي شود كه آن انسان ديگر خود را حريف آن نمي بيند. آنگاه سعي و تلاش مي كند كه از بار اين فشاري كه روي شانه هايش سنگيني مي كند فرار كند. شايد ابتدا بجنگد و وقتي اين جنگ بي نتيجه بود گاه نااميد و خسته بر جاي مي ماند و گاه به خشونت متوسل مي شود.
شايد خشونت آدمهاي «پستي» هم از اين جنس است. اين خشونت گاه نسبت به اجتماع است با تو سر سازگاري ندارد و گاه با اطرافيان و نزديكانت و در نهايت با خودت، چنان با خشونت رفتار مي كني و طعم تلخ خشونت را به خودت مي چشاني كه باعث تعجب همگان مي شود. از آن بدتر آن است كه از اين خشونت لذت ببري. اين خشونت ادامه پيدا مي كند و گاه به غم و نااميدي و تنهايي بيشتر مي كشد و گاه كه مي خواهي تلاش كني و از آن فرار كني باز به دام خشونت مي افتي.

 

(چاپ شده در روزنامه همشهری ۵/شهريور/۱۳۸۲ـ شماره ۳۱۴۹)


 

/ 0 نظر / 4 بازدید