گفت و گو با حسن مير عابديني٬ منتقد

نبايد در پي رقابت باشيم

گفت وگو از: فرشاد شيرزادی (سامان شايان)
 

اشاره:
نقد سالم بي شك يكي از راهكارهاي ارتقاء جنس و درون مايه ادبيات هر كشوري است. در اغلب سرزمين هايي كه ادبيات آنها رشد نيافته و جهاني نشده است، يكي از دلايل مي تواند، ريشه در عدم وجود جريان هاي منتقدانه داشته باشد. ما در ايران هنگامي كه نگاهي بر آثار منتقدانمان مي اندازيم، درمي يابيم كه اغلب آنها به نگاه هنري - ادبي شش دانگ در كارهاشان دست نيافته اند و بيشتر به نقد غريزي مي پردازند.
اما با اندكي تأمل بر كتاب سه جلدي «صد سال داستان نويسي» مي توان گفت حسن ميرعابديني منتقدي است كه كار را بر خود سخت مي گيرد و نقد را جدي مي انگارد. گفت وگوي ما هم با ميرعابديني، پيرامون وضع نقد ادبي و علل و عوامل ريشه اي در بيماري جريان هاي نقد شكل گرفته در ايران است:
***
* اساسا رويكردتان به نقد ادبي در ايران چگونه است؟
- نقد ادبي ما به مانند بقيه امورمان است. مگر ادبيات داستاني و شعر ما در سال هاي اخير تغيير و تحول اساسي يافته كه نقد هم تغيير و تحولي داشته باشد؟ به نظر من، نقد براي شكل گيري نياز به فضايي براي نقدپذيري دارد؛ فضايي كه گفت وگو و مكالمه در آنجا حرف اول را بزند. در فضايي كه به گفت وگو اعتنايي نشود - خصوصا ميان روشنفكران و نويسندگانمان - نبايد انتظار شكوفايي نقد را داشت.
ضمنا، نقد ادبي براي شكوفا شدن، نياز به يك سلسله پشتوانه از ديگر علوم هم دارد. مثلا ما روانشناسان، جامعه شناسان و فيلسوفاني مي خواهيم كه پشتوانه هاي تئوريك نقد ادبي مان را بسازند. شما وقتي در اروپا و يا آمريكاي لاتين مي بينيد كه نقدشان شكوفا شده، صدالبته حاصل يك سلسله تحولات فلسفي - اجتماعي است كه آن نقد بر پايه هايش به پيش مي رود. البته اين بحث، بحث مفصلي است، چون به واقع ما هيچ وقت تئوريسين ادبي و نظريه پرداز ادبي نداشته ايم و حتي بهترين منتقدان ادبي ما، تئوري هاي خارجي را گرفته اند و تنها كاري كه كرده اند آن را با مسائل داخلي خودمان انطباق داده اند.
001055.jpg

به گمان من جريان هاي نقد در جامعه ما شكل نگرفته. البته به فرض ممكن است يك يا دو نقد خوب روانشناختي خوانده باشيم، اما مسئله اينجاست كه جريان نقد روانشناسانه شكل نگرفته است يا همين طور نقد جامعه شناختي، فرماليستي و...
* شما در صحبت هايتان به وجود نداشتن نقد تئوريك اشاره كرديد. بسياري از داستان نويسان و شاعرانمان معتقدند، وقتي كه طيفي طبيعي را سير كنيم و فارغ از تئوري بودن و نبودن بحث نقد ادبي، هنرمندان به خلق معناهاي واقعي زندگي بپردازند، خواه و ناخواه، نقد در ذهن خواننده نيز شكل مي گيرد. شما چه مي گوييد؟
- اگر شعر و داستان را بخش تخيلي ادبيات بدانيم، نقد، علم ادبيات است. نمي دانم چطور بايد از جنبه تئوريك نقد ادبي مبرا شويم و چگونه بايد اين جنبه علمي بودن نقد ادبي را به كنار گذاشت. من متوجه منظور اين دوستان نمي شوم. اما آيا منظورشان اين است كه اگر فضاي ادبي شكوفا شود، نقد ادبي هم به تبع آن رونق پيدا خواهد كرد؟ ممكن است بخشي از حقيقت در گفته شان ديده شود: اگر فضا چنان آماده شود و نيروهاي ذهني وبه سمت و سوي ادبيات جذب شوند و در آن فضا ادبيات داستاني را بال و پر دهند تا باعث شكوفا شدن ادبيات بشوند، طبيعتا بخشي از اين نيرو هم به طرف نقد سوق مي يابد و شايد هم فضا براي نقد شكوفا شود.
* آيا داستان هايي كه جهاني باشد از سوي نويسندگان ما نوشته شده اند؟
- به ويژه در زمينه داستان كوتاه، آثار قابل توجهي نوشته شده است. كارهايي كه اگر خوب ترجمه و توزيع شود، البته نه توسط نهادهاي دانشگاهي كه بعد از مدتي، كتاب را همان جا مي گذارند و توزيع نمي كنند - جايگاه خودش را پيدا خواهد كرد. اگر مروري بر تاريخچه ادبيات داستاني ايران داشته باشيم مي توانيم ادعا كنيم كه لااقل در قياس با نويسندگان ترك و عرب كه آثارشان، امروز در جهان مطرح شده است، اگر چيزي بيش از آنها نداشته باشيم، مسلما كم نخواهيم داشت. اما عواملي باعث شده تا آثار آن نويسندگان مطرح شود كه نويسنده هاي ما اين امكان را نيافته و نداشته اند. به نظر من براي جهاني شدن، كه مدت هاست براي جامعه ادبي ما به دغدغه اي تبديل شده؛ اثر نويسنده ابتدا بايد در فضاي بومي اش مطرح شود.
اينكه بعضي دوستان فكر مي كنند با توسل به شگردهاي مدرن به شكل مكانيكي و جانيفتاده در داستان و تقليد از كارهايي كه نويسندگان تثبيت شده دنيا مي كنند و نيز با نوشتن از روي دست آنها مي توانند جايي در ادبيات جهاني براي خود باز كنند، استنباط اشتباهي دارند. نويسندگان آمريكاي لاتين هم، نخست سعي داشتند با ديد نويسندگان آمريكايي به آثار خود نگاه كنند و زماني كه تلاش كردند تا از منظر دروني به خودشان بنگرند و توانستند آن مايه هاي بومي ممزوج با زندگي شان را درآميخته با فرم ها و شكل هاي تازه ادبي بازآفريني كنند، جايگاهي را كه امروز در ادبيات جهاني دارند، يافتند. نكته ديگر هم مسئله پشتوانه ادبيات داستاني است كه نويسندگان آمريكاي لاتين از آن برخوردار بودند و ما پشتوانه اي نداريم. به هر حال ما قبلا سنت رمان نويسي نداشته ايم و تازه شروع به نوشتن رمان كرده ايم. اگر هم بخواهيم رمان قدرتمند داشته باشيم اول از هر چيز بايد مسئله فرديت در جامعه حل شود. اهميت به فرديت و اين كه هركس حق دارد نظري براي خود داشته باشد.* از ميان برداشتن مميزي در ضعف حضور جهاني ادبيات ايران چقدر مي تواند مؤثر واقع شود؟
نوعي خودسانسوري بر ذهن نويسندگان ما رسوخ كرده و اگر هم مميزي بيرون ذهن نويسنده هم برداشته شود، خودسانسوري، مرتبا آنها را به تصحيح وامي دارد يكي از مسائل اصلي كه باعث كندي رشد پيشرفت ادبيات ما شده، همين مسئله خودسانسوري است كه لكنت ادبي امروز ما را باعث شده است.
* بعضي هنرمندان معتقدند كه قبل از جمال زاده هم داستان نويس داشته ايم ولي آن نسل را از ما منقطع كرده اند. نظر شما چيست؟
مثل اين است كه بگوييم «قبل از بوف كور» رمان داشته ايم و به فرض «سمك عيار» را رمان محسوب كنيم.
به گمان من اگر انواع ادبي مان، يعني داستان كوتاه، رمان و... را به شكل پديده هاي تاريخي ببينيم كه در شرايط تاريخي خاصي پديدار شده اند، از اين اظهارنظرها نمي توانيم حمايت كنيم. واقعيت قضيه اين است كه رمان و داستان كوتاه به شكل امروزي، يك پديده غربي است و در سال هاي بيداري ملي در دوران مشروطيت به ايران آمد.
در وهله اول هم، قبل از جمال زاده، نويسندگاني مثل دهخدا قطعه هايي،  مقاله اي - داستاني نوشتند كه به واقع هنوز داستان كوتاه محسوب نمي شوند. ولي نشان دهنده اين است كه روشنفكران زمانه به اهميت داستان كوتاه واقف شده اند و دارند از فرم داستان كوتاه براي بيان مقاصد مطبوعاتي خود استفاده مي كنند. اما من معتقدم كه داستان كوتاه ما از همان ۱۳۰۰ و با جمالزاده شروع مي شود و رمان هم از ۱۳۰۰ به بعد شكل مي گيرد.
* آيا ادبيات داستاني ايران، قدرت رقابت با ادبيات داستاني جهان را دارد؟
ما نبايد در پي رقابت باشيم بلكه بايد ببينيم كه چه كارهايي مي خواهيم در داخل كشورمان انجام دهيم. يا اين كه اگر بتوانيم فضاهاي داخلي را با جديدترين تكنيك هاي ادبي جهان به شكل درآميخته و دروني شده خلق كنيم، خواه و ناخواه فضاي رقابت ايجاد خواهد شد.
ببنيد، هنگامي كه هدايت «بوف كور» را مي نويسد، فضايي عميقا ايراني مي آفريند، ولي اين فضاي كاملا ايراني را با جديدترين تكنيك هاي داستاني روز خودش درمي آميزد كه خيلي هايش هم تازگي دارد. اگر نويسنده ما بتواند اين كار را انجام دهد خودبه خود اين فضاي رقابت هم ايجاد مي شود. همان طور كه همين رقابت ميان «بوف كور» و رمان هاي خارجي ايجاد شد و جايگاه خود را در ادبيات جهان باز كرد. نويسنده ايراني در درجه اول بايد به فكر اين باشد كه امروز چه كار مي خواهد انجام دهد و چه حرفي براي گفتن دارد. اگر امروز حرفي براي گفتن داشت و نوع گفتن حرفش بديع بود، مطمئن باشد كه به هر شكل، اين شكوفايي به خارج از ايران هم منتقل خواهد شد.
* بزرگي مي گويد: «جهاني بودن، همان محلي بودن بدون مرز است.» آيا صحبت شما همين نيست؟
بله. اگر نويسندگان ايراني در همان محلي بودن، بدون درگير شدن با آن بومي گرايي گرفتاركننده كه تعصب بي جا همراه دارد؛ بتوانند مسائل داخلي سرزمين خودشان را با فرم هاي تازه ادبي كه بدعت و نوآوري در آنها ديده مي شود، بياميزند و صرفا به تقليد رونياورند، ما هم سرنوشت ادبيات آمريكاي لاتين را خواهيم داشت.
 
(چاپ شده در روزنامه همشهری- ۲۶ و ۲۸/تير/۱۳۸۲- شماره ۳۱۰۹ و ۳۱۱۱) 
/ 1 نظر / 5 بازدید
Arash

يه گفتگوی خوب بود.