چند پرسش به ظاهر مبهم:

چرا نويسنده نمي نويسد ـ شاعر هم نمي سرايد؟

009570.jpg

فرشاد شيرزادی
 
خيلي ساده شروع مي كنيم. مثل يك داستان. مثل جاده ميان جنگل، مثل صندلي، مثل نهنگ...
سال هاست بركنار و گوشه ها ديگر خبري از علي محمد افغاني- همان داستان نويسي كه «شوهر آهوخانم» را آفريد- نيست. ديگر كتاب جديدي از او نديديم و نخوانديم. تك اثر محمد كشاورز هم براي مدتي سروصدائي به راه انداخت و اما حالا به نظر مي رسد داستان جديدي به اين قلم نگاشته نشده يا اگر نگاشته شده مجال كتاب شدن نيافته است.
انگار همين ديروز بود، نوروز امسال كه يكي از گفت وگوهام را با شهريار مندني پور شروع كردم و لابه لاي مصاحبه چنين گنجاندم: مدتي است در تهران فضايي حاكم شده و بعضي مي گويند، مندني پور، بعد از درگذشت گلشيري داستان و رماني ننوشته و نمي نويسد و نخواهد نوشت؛ و البته نويسنده «دل دلدادگي» در پاسخ گفت: دو كتاب در دست انتشار دارم، يكي با نام آبي ماوراي بحار و ديگري (كه دقيقاً خاطرم نيست چه بود). ما هم اينجا كاري به خبر نوشتن كتاب مندني پور نداريم. فقط به فاصله مديد ميان منتشر شدن كتاب هاي اهالي قلم سروكار داريم كه مندني پور برايش عنوان مي كند: ديگر رغبتي به چاپ ندارم.
البته بعضي يك يا دو اثر منتشر مي كنند از آن مجموعه شعر، داستان و يا رمان استقبال بي نظير مي شود و انتشار كتاب بعدي مي رود تا ۱۰ ، ۱۲ سال ديگر يا به بسيار دورترها موكول مي شود.
مي دانيم كه دفتر شعر، «اي كاش آفتاب از چارسو بتابد» بهزاد زرين پور، همين طور بود و يا «دختران پرتقال چين» ساير محمدي به مرحله نهايي كتاب سال وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي رسيد و پس از آن ديگر هيچ. الان محمدي مي گويد: كار روزنامه نگاري نمي گذارد شعري بنويسم كه شعر دلخواهم باشد.
ناصر ايراني هم، دو سه سال پيش چند سخنراني و نشست داشت و اكنون حتي نام او را در خبرهاي مطبوعات و حتي مطالب درج شده در نشريات ادبي كشور نمي بينيم. لااقل براي ما خبرنگارها اين طور است!
حسين سناپور نيز بعد از «نيمه غائب» اثري ننوشت و منتشر نكرد كه بماند همان رمان و همان.
بسيارند نام كساني كه مي توان بر آنان تكيه داشت ولي مجال فراخ مي خواهد و فراغ بال. قبل از پرداختن به موضوع دوباره اشاره مي كنيم: نام بردن اشخاص در اين گزارش به معناي خط زدن نام آنها نيست. مثلاً مي دانيم سناپور، مشغول نوشتن است. خودش گفته است. رويكرد ما در اين نوشتار به بي انگيزه شدن و يا همان فاصله بين انتشار آثار نويسندگان و شاعران ايراني است.
پس ابتدا مي رويم سراغ بهزاد زرين پور، خالق «اي كاش آفتاب از چهار سو بتابد». همان شاعري كه حميد يزدان پناه، چندي پيش گفت: «اويك دم در اين كلام درخشيد و...». حال ببينيم خودش درباره هفت سال فاصله چه مي گويد؟ كتاب او در سال ۱۳۷۵، مجموعه شعر برگزيده شد ولي... ادامه را از زبان خودش مي شنويم:
شعر يا آپارتمان ۷۰ متري
به گمانم مهمترين علت اين است كه در سرزمين ما نمي توان از طريق خلق آثار ادبي براي زندگي روزمره گذراني داشت. حتي اگر كتاب، از سوي منتقدان به شكل جدي نقد شود و از طرف مخاطبان نيز استقبال خوبي به همراه داشته باشد. همان طور كه مي دانيد بر دفتر «اي كاش آفتاب از چهارسو بتابد» بيش از ۱۰ نقد مكتوب مفصل نوشته شد ولي به واقع از آن كتاب چيز زيادي عايدم نشد. طي اين هفت سال، انرژي ام را صرف مسائلي غير از ادبيات كردم. يعني بعد از انتشار مجموعه شعرم، متوجه شدم كه بايد به زندگي روزمره ام نيز بپردازم. اما بعد از گذشت سه سال فهميدم نه توانسته ام به شعرم بپردازم و نه زندگي عادي ام را پيش برده ام.
در كشورهائي كه مطالعه بخشي از زندگي مردم شده است، چنين نيست. ريموند كارور ابتدا كارگر پمپ بنزين بود و بعد هم راننده كاميون حمل كالا شد و شغل هاي ديگري مثل نگهبان بيمارستان و بازارياب لغتنامه را نيز تجربه كرد. لابه لاي كارهايش متوجه شد كه فقط مي تواند داستان كوتاه بنويسد. نخستين اثرش را در يكي از مجله ها به چاپ رساند و با حق التأليفش مدتي صفا كرد. بعد از شش ماه داستان ديگري نوشت، آن وقت متوجه شد كه با حق البوق آن مي تواند زندگي اش را ادامه دهد. پس از چاپ شدن داستانش در يك نشريه معتبر هم، ديگر زندگي اش تغيير كرد.
اما من براي اينكه بتوانم يك آپارتمان ۷۰ متري براي خودم فراهم كنم، از سال ۷۵ تا امروز، هر بار كه آفتاب طلوع مي كند تا ۲۴ ساعت بگذرد و به نقطه نخست خود برسد، ۱۶ ساعت كار مي كنم، اما دريغ...
اگر از طريق نوشتن پشتوانه اي برايم فراهم مي شد تا مثلاً به جاي ۱۶ ساعت كار در روز، ۸ ساعت كار كنم، وضع تغيير مي كرد.
شاعر و نويسنده همان قدر به آفرينش ادبي عاشق است كه ماهي به آب. اما بدانيم يك عزيز وقتي مي خواهد به خلق بپردازد بايد فضاي آرامش را براي خود مهيا كند. همين الان هم در فكر انجام سه و چهار كار همزمان هستم و در عين حال به سرودن شعر هم فكر مي كنم. البته با ديد كلي مي گويم: در اين مسئله همه مان مقصريم، مجله ها، روزنامه ها، ناشران و...
حال بدون مكث عين صحبت مهدي غبرائي را در همين باره مي خوانيم:
چه بگويم؟!
در ابتدا همان طور كه قبلاً هم گفتم، به نظرم بايد كساني كه مي نويسند يا به قولي در درجه اول خلاقيت قرار مي گيرند، در اين مورد نظر بدهند. چون من مترجم هستم و راوي درد و دريغ ديگران مگر اينكه سالي- ماهي چطور بشود و داستانكي به ضرورت و فشار همان درد كه گفتم، بنويسم.
اما براي خالي نبودن عريضه بايد بگويم كه موضوع خلاقيت (البته در اينجا منظورمان فقط محدود مي شود به حوزه رمان و داستان كوتاه و شايد شعر) موضوعي بسيار پيچيده و متنوع است، به اندازه تعداد نويسندگان و طبايع گوناگونشان. به علاوه در نظر بگيريم كه نويسنده  خود تابع شرايط اقتصادي، سياسي، اجتماعي، رواني و غيره و غيره است. گذشته از اين نوشتن كه نوعي خلق دنياي بسامان و منظم است. از ميان آشفتگي ها و آشوب ها و بي نظمي دنياي بيرون، روندش براي همه يكسان نيست. پاره اي از نويسندگان مانند محمود دولت آبادي يا و.س.نايپول با زحمت و درد و رنج مي نويسند و برخي ديگر مثل بالزاك يا خيلي پيش از آن، ژورژ سيمنون، به راحتي آب خوردن. حتماً مي دانيد كه مي   گويند ژورژ سيمنون حدود ۳۰۰ رمان نوشته (خودم در اين رقم ترديد دارم) اما به درستي يادم مانده كه از قول خودش خوانده ام، هر ۱۵ روز يكبار رماني را تمام مي كرده و پس از چند روز استراحت و تفريح سراغ رمان بعدي مي رفته. آثارش همان طور كه مي دانيد رمان هاي پليسي و جنايي است و هيچ يك ساختار سست و بي پايه اي ندارند.
اما برسيم به نويسندگان مورد نظر شما. مي بينيد كه علاوه بر عوامل قبلي بايد ساختار ذهن و استعداد ذاتي و مايه هاي دروني نويسنده را نيز در نظر گرفت. اما يك نكته را نبايد از نظر دور داشت و آن اينكه وقتي براي نويسنده آنقدر دوندگي و مشغله درست شود كه نتواند با خيال نسبتاً راحت (روي نسبتاً تأكيد مي كنم)، چون خيال راحت كه براي انسان محال انديش، محال است و فارغ از دغدغه هاي ابتدائي خور و نوش و سايباني بر سر بنشيند و بنويسد، توقع كدام خلاقيت را مي توان از او داشت؟ به نظرم اين حرف ها براي گذري و نظري بس باشد!
نظر شاپور جوركش هم چنين است:
قرباني براي فرهنگ
حرفه اي شدن در ايران سخت است. از طريق توليد فرهنگ نمي شود زندگي كرد. مولدين فرهنگ مثل كارگرهاي فرهنگي در فقر به سرمي برند و حداقل معيشت روزمره شان را ندارند. شما زندگي شاملو و گلشيري را نگاه كنيد، نوعي ناگزيري در آنها وجود دارد. ضمناً مگر يك نويسنده ايراني چقدر حرف براي گفتن دارد؟ اگر از منظري صادقانه به قضيه بنگريم درمي يابيم انتشار كم، فقط به دليل كم كاري نيست. از ديگر سو مي دانيد كه به فرض آنتوان دو سنت اگزوپري با يك «شازده كوچولو» اگزوپري و يا خيام با ۷۰ رباعي خيام شد. ما بايد از طرفي سپاسگزار نويسنده اي باشيم كه كم مي نويسد.
جوركش با ديدي كلي درباره افغاني مي گويد: علي محمد افغاني در «شوهر آهوخانم» حكايت شيخ صنعان را دوباره نوشت و سعي كرد بر ارزش هاي دنيوي فايق آيد. به نظرم اين كار افغاني در كارهاي ديگرش هم تكرار مي شود و به واقع همين يك اثر اين نويسنده پندآموز است و به جاي خود كافي و بس.
نويسنده «نام ديگر دوزخ» پيرامون اين كه به فرض نويسندگان خارجي در سن ۷۵ سالگي به شكوفائي مي رسند و در ايران چنين نيست، دست آخر به ما گفت: اندك شمارند نويسنده هايي كه در سن بالا درخشان باقي مي مانند. نگاه كنيد، احمد محمود در سن ۷۰ سالگي با قناعت زندگي كرد و «درخت انجير معابد» را هم نوشت. در خارج كشور نوعي بده بستان وجود دارد. يعني نويسنده به شكل ملموس بر مخاطب تأثير مي گذارد و مخاطب هم بر ذهن نويسنده. در هيچ فرهنگي نمي بينيم كه شخصي تمام زندگي اش را صرف توليد فرهنگ كند. نويسنده اي كه در فرهنگ ما كار مي كند، به عنوان قرباني معرفي مي شود. اما خيلي ها، يك جا مجبور مي شوند قلم را زمين بگذارند و بروند دنبال زندگي روزمره و به همين شكل، سرمايه دور ريخته مي شود.
به جاي مؤخره
خيلي ساده به پايان مي بريم. مثل يك داستان، مثل جاده ميان جنگل، مثل صندلي، مثل نهنگ...

(چاپ شده در روزنامه همشهری ۱۶/شهريور/۱۳۸۲ـ شماره ۳۱۶۰)

 

/ 10 نظر / 6 بازدید
sevda

سلام . دوست خوبم . فعلاْ که اول شدم . همه وبلاگت رو خوندم دوباره ميام . موفق باشی . سودا

هستي

دوست ندارم ايميلم را بدهم شايذ فكر كنيد خواستم با شما دوست شوم. اما اگر مانعي نباشد يه روز دوست دارم به روزنامه همشهري بيام و فقط ببينم شمارا. من هم بعضي از كتاب هاي اين آدمهابب كه دربارشون نوشتين خوندهم. از بس نوشتتونو دوست دارم دوست دارم حتما ببينمتون

امير آريان

نترس جناب شيرزادي. ما خيلي مخلص شماييم. به قول معرف چاكريم. بپا فقط فرمون از دستتون رها نشود. راستي هرچه زودتر هم ميام روزنامه كه ببينمتون. قربان شما و به اميد ديدار.

الهام

نوشته هايتان زيباست. خيلي خيلي زيبا ست.

پنجره‌ها را باز كنيد

ببينم من شما رو نمي‌شناسم. شما توي روزنامه همشهري كارميكنين؟ گزارشات جالبي دارين من از اين به بعد به شما سر ميزنم. راستي اسم اون برج توي كلكپال دقيقا چيه؟

پنجره‌ها را باز كنيد

باعث خوش وقتي كه يك روزنامه نگار به وبلاگ من سر زده. من كه از كار روزنامه نگاري خيلي خيلي خوشم مياد. به اميد موفقيت هر چه بيشتر شما. من به همه لينكهاتون هم سر زدم. خيلي جالب بودند.

mehrnoosh

سلام.مندنی پور که آبی ماورای بحار رو چاپ کرد ! ديگه طرفای ما نمی آی جناب ! به هر حال موفق تر و شاد باشی.

پنجره‌ها را باز كنيد

سلام، من در حالي كه دارم به راديو پيام گوش ميدهم به شما سر زدم. به ما هم سر بزنيد بيشتر. راستي يك سوال شما نوشته‌هاي ديگري هم به جز مصاحبه داريد؟

امير

سلام عزيز * خسته نباشی * نماز و روزه قبول * وبلاگ قشنگ یا به عبارتی مجله جالبی داری و جالبی داری * موفق و مويد باشی * وقت کردين سری هم به ما بزنيد * باي بای * راستی لينک يادتون نره