كشف و باز آفرينی معناهای پنهان زندگي

etlogo.jpg

يادداشتي برمجموعه داستان فعلاً اسم ندارد نوشتهٌ احمدغلامي 
فرشاد شيرزادي 
اشاره:
احمدغلامي، نخستين مجموعه داستانش را در 1369 با اسم عشيره ، به چاپ رساند و در 1372 كسي در باد گريه مي كند را منتشر كرد. سال 1376 مجموعهٌ ديگرش با نام همهٌ زندگي به مخاطبان ادبيات عرضه شد. چندي پيش نيز آخرين اثرش كه شامل چهارده داستان كوتاه است، با عنوان فعلاً اسم ندارد توسط نشر افق به بازار كتاب راه يافت.
غلامي در داستان هاي اين مجموعه با ديدي متفاوت به مفاهيم عشق، ويراني، زندگي و جنگ مي نگرد. بهانهٌ بازخوانش داستان هاي غلامي در آخرين كتابش نيز، از همين نقطه آغاز مي شود:
در جغرافيايي كه ما برآن زندگي مي كنيم، كمتر كسي را مي توان يافت كه در معناي شامل و درست كلمه، آموختن را از ريشه و بنيان پي گيرد و سپس دست به خلاقيت بزند. با اندكي تامل برداستان هاي مجموعهٌ فعلاً اسم ندارد در مي يابيم كه غلامي براي آموختن و كشف عناصر داستان، سال ها كوشيده است و حال به معبري رسيده كه به جرئت مي توان آن را نقطهٌ عزيمتي استوار تلقي كرد:
1) در كل كتاب، بسيارند سطرها و بندهايي كه نشان از ذهن داستانسرايي نويسنده دارند. در صفحهٌ 12ـ داستان جنازه اي كه آب برد ـ از واژهٌ رؤيا چنان استفاده شده كه ذهن مخاطب حرفه اي ادبيات را، خواه و ناخواه به تحريك وا مي دارد: رؤيا سكوت كرده بود و بعد يك دفعه مثل آدمي كه توي رؤيا باشد با خودش گفته بود… همچنين در صفحهٌ 13آمده است: بيژن پشت سرش آرام قدم برمي داشت و مي گفت: من شوهرتم رؤيا رؤيا به اصلان فكر مي كرد، به اصلاني كه روي تخت دراز كشيده بود و داشت براي خودش رؤيا مي بافت، بدون كلاف.
و يا در صفحهٌ 78 ـ ابتداي داستان رؤياي گوجه هاي سرخ ـ در حالي كه نام شخصيت دوم داستان هستي است، نويسنده مي آورد: از همين جا آغاز شده بود، هستي بي پاياني كه جرقه اش را فقط يك نگاه زده بود، گفته بود: هستي ام… و او گونه هايش سرخ شده بود و سرخمانده بود روي برگ هايي كه دست هاي لرزانش آن ها را زير و رو كرد.
2) درگامي ديگر، خواننده به عينه شاهد آن است كه نويسنده غير از بازي با اسم و كاربرد مفهومي آن، در داستانش به ايجاد دگرگوني هايي در زبان قصه اش پرداخته است. نشانهٌ ايجاد حركتي چنين در زبان داستاني او، برصفحهٌ شش كتاب نهفته است. علاوه بر همهٌ اين ها وي مي خواهد با تكرار حرف كه براستمرار شستن و پوشيدن تنها پيراهن شخصيت داستانش تاكيد كند: همان پيراهن بشور و بپوشي كه مي شستي و خيس خيس مي پوشيدي كه آبرويت نرود كه پيراهن ديگري نداري كه لختي.
3) و در گام سوم، غلامي بعد از گذراندن دو معبر، يعني وقوف بر ذات داستانسرايي خود و تسلط بر زبان، به جايي مي رسد كه با استفاده از عنصر زبان، به خلق عبارت هايي بديع و ايجاد فضاهايي معني دار مي پردازد و دست به بازآفريني واقعيت هاي پنهان زندگي مي زند. در جنازه اي كه آب برد وقتي، حركت اتومبيل را در راه خاكي كه به سمت كاروانسراي مخروبه هدايت مي شود، توصيف مي كند، مي آورد: رؤيا وحشت زده وبق كرده زل زده بود به تاريكي كه از توي حاشيهٌ جاده مي ريخت روي سرشان و آوار مي شد روي ماشين.
صدالبته با همين عبارت موجز، تمام وحشت محوري موضوع داستان - با همهٌ كيفيات دروني و بيروني - به خواننده القا خواهد شد.
نهايت، داستان نويس در ساخت فضاهاي رئاليته داستاني هم با تلنگري آرام، تصوير را در ذهن خواننده به واژه مي كشد و فرضاً با يك حركت ظريف دست، چشم، پلك و يا ابرو، روحيات آدم هاي داستانش را به خواننده باز مي شناساند.
براي نمونه، در دومين قصهٌ كتاب، هنگامي كه اصلان، مي خواهد جنازه بيژن ـ شوهر رويا ـ را در آب رودخانه رها كند، رويا فقط با يك عكس العمل: دستش را روي دهانش مي گذارد و وحشت زده گريه مي كند و مي گويد: تمامش كن. . . و با همين دو عبارت به ظاهر ساده، گوشه اي از داستان، به شكلي نيرومند خلق مي شود.
به كلامي ديگر مي توان گفت كه غلامي معمولاًتير كلماتش را در متن و سطرهاي كتاب، مستقيماً بر خال هدف نمي نشاند تا مباد، در ابتدا همه چيز را به خواننده لو دهد. بلكه از حاشيه جزئيات شروع مي كند تا ذهن خواننده با لحظه لحظهٌ داستانش به گونه اي دروني درگير شود. در صفحه 23 ـ هزار چم 20 كيلومتر ـ نويسنده درخت ها را از منظر زن توصيف مي كند و مي نويسد: …درخت هاي كنار جاده كه همديگر را سفت بغل كرده بودند. كه چنين مي خواهد تا خواننده، كشش زن و راننده كاميون را به ذهن بسپارد.
4) ساخت اغلب داستان هاي مجموعه فعلاً اسم ندارد دايره وار است. نويسنده روايت را از نقطه اي شروع مي كند و در آخر نيز به همان نقطه باز مي گردد.
غلامي در برخورد با شكل نيز به طرزي مدرن عمل مي كند و با ايجازگرايي از پس اين كار به خوبي برمي آيد.

با تمام گفته ها و ديده ها، مي يابيم كه نويسنده اي حرفه اي، با گذر از تمام فراز و فرودها و از پس تجربه هايي همه سويه به نگاه و دريافتي متفاوت از جهان و زمان دست مي يابد. يعني آنچه را كه همهٌ آدم ها، در زندگي روزمره شان به شكل معمول مي بينند و از آن مي گذرند، او مي نگرد و درباره اش مي انديشد و اگر لازم داشت و دانست به داستانش راه مي دهد كه گاه همهٌ اين ها به چنان قدرتي منجر مي گردد كه ديگران به نگرش، خوانش و بازآفريني هنري او غبطه مي خورند. احمد غلامي كه گاه به چنان ظرافتي دست مي يابد كه به راحتي، با عبارتي ساده در بندهاي نخست داستانش حال و هوا را مي آفريند و مي نويسد: سكوت بود بين آنها و كلام فقط نگاه بود (صفحه 78)
به هر حال، از منظري ديگر هم مي توان گفت كه بهترين داستان هاي اين كتاب گاهي سكوت چيز خوبيه و فعلاً اسم ندارد است. البته در فعلاً اسم ندارد طنزي تلخ نهفته است كه نمونه اش در آثار بهرام صادقي ـ اين نابغه ادبيات داستاني ايران ـ به چشم مي خورد. در واقع شايد بتوان گفت كه غلامي به شكلي آگاهانه از صادقي تأثير فعال گرفته است و گاهي ساخت دايره وار داستان هاي او ما را به ياد سنگر و قمقمه هاي خالي صادقي مي اندازد.
خالق همهٌ زندگي در داستان هاي دو رفيق ، آن ديگري ، در امتداد پل ، تا ده روز ديگر ، بازمانده ، دشمن ما ، رؤياي گوجه هاي سرخ و پوتين هاي يك نعش از زاويه اي متفاوت و با ديدگاهي عميق به مقولهٌ جنگ مي نگرد.
نويسندهٌ كسي در باد گريه مي كند معتقد است، در جنگ واقعي هيچ كس پيروز نخواهد شد و در دشمن ما با تأكيد بر كلمه برعكس مي خواهد همين نكته را بازگو كند: آن ها دشمن ما بودند و برعكس. رگبار گلوله باريد. هم ما و هم آنها گريختيم در جان پناه و من آدم هايي را مي ديدم كه قبل از اين فقط صداي گلوله هايشان را شنيده بودم و برعكس. با همهٌ توصيف ها و گفتارها، براي خوانش اثر ادبي اي غني، به چند بند و چند صفحه اكتفا نمي توان كرد. اگر مجالي فراخ يابيم در آينده اي نه دور، به بازخواني عميق تر چهارده داستان اين كتاب خواهيم پرداخت.
در آخر فراموش نكنيم كه هيچ گاه و در هيچ جاي جهان، نويسنده اي به نوعي نگاه تازه، كه خاص خودش باشد دست نخواهد يافت، مگر با پشت سر گذاردن تجربه هاي غني در مقاطع زماني و مكاني مختلف كه از لحظه لحظه اش با تلاش پيوسته و از پس ديدي نافذ، بياموزد، بگذرد و بنويسد تا نهايت برسد به آنچه منتقدان مي گويند: با خلاقيت و شور مي نويسد.
چاپ شده در اطلاعات لندن

/ 5 نظر / 3 بازدید
چه گوارا

گذشته فصل اسلحه میگن که وقت گفتگوست.

simiagar

سلام . متاسفانه نتونستم اين قسمت رو بخونم چون بعضی کلماتش گم شده بود امّا اونهايی رو که خودت نوشتی خوندم جالب بود .

سينا

سلام. بهتون تبريک ميگم وبلاگ خوبی دارين.

hldv

سلام. خوب شد وبت راه اندازی شد.