کمی با شل شيلور استاين

روشن شدن معناي پنهان

 
فرشاد شيرزادي010610.jpg
سخن گفتن درباره شل سيلور استاين، نويسنده اي كه هم براي مخاطب عام مي نويسد و از كتاب هايش خوب استقبال مي شود و هم براي خاص خلق مي كند، كمي دشوار است. آن هم اينكه بخواهيم چرخشي همه سويه بر كل آثارش داشته باشيم. چرا كه او بر ذات داستانسرايي اش معناهاي بديعي خلق مي كند و در جزء دوم - كه شايد به نظر رسد ارتباطي با كليت موضوع ندارد (كه دارد!) - مي دانيم او علاوه بر نوشتن، به ديگر گرايش هايش، مثل نقاشي و چند هنر ديگر، فرجامي ممكن رسانده است.
پس بنا داريم موضوع خود را درباره «شل سيلور استاين» محدود كنيم. چون در جايي (باري به هر دليل) خوانده ايم بعضي مي گويند انسان، خود، خدائي كوچك است و پر واضح مي توان گفت كه با توجه به متون مذهبي مان، تعريفي كامل تر از آن اصطلاح مي شود ارائه داد: «انسان پاره اي از وجود لايتناهي خداوند است». عزيز جنگاور روشن بين و روشنفكر معاصرمان هم در يكي از كتاب هايش گفته: مگر مي شود براي خدا تعريفي دقيق ارائه داد؟ چون براي تعريف هر چيز بايد آن را محدود كرد. پس براي هنرمندي مثل «شل سيلور استاين» هم نمي توان به شكل همه سويه بحث كرد و ناچار بايد موضوع را بر يكي از مبحث ها محدود كنيم.
ذهنيت نويسنده اي مثل «استاين» قطعا ذهنيت ويژه و درخوري است كه مي توان با توسل به آن «داستانك»هايي تازه آفريد. اين داستان نويس بي شك فراز و فرودهاي فراواني را پشت سر گذاشته تا مي تواند، چنين خلق كند.
با اندك تأملي بر كتاب هاي «كسي يه كرگدن ارزون نمي خواد»، «بالا افتادن»، «چراغي در زير شيرواني» ، «من و دوست غولم» و... مي توان سهل و ساده دريافت كه براي رسيدن به ذهنيت خاص در خلق اثر ادبي (كه مقصود داستان است) پستي و بلندي هايي بايد گذرانده شود. به كلامي ديگر يعني رسيدن به نقطه عزيمتي كه تازه اول راه خواهد بود، خواه و ناخواه مؤلفه ها و مشخصه هايي مجزا مي طلبد.
ريموند كارور، نويسنده سرشناس آمريكايي در تعريفي موجز براي داستان مي گويد: داستان، نگاهي است كوتاه از گوشه چشم در يك لحظه.
درواقع ،هنرمند تا وقايع، حوادث و اشياء پيرامونش را به شكل جزئی و دقيق مشاهده نكند، حقيقت زنده را درنخواهد يافت. نگريستن نخستين گام براي ايجاد ويژگي ذهنيت منحصربه فرد براي نويسنده است. اين تعريف هم شايد مي خواهد بر همين موضوع تكيه كند و اهميت آن را برايمان بازگويد.
از ديگر سو، هرگاه حقيقتي را مي بينيم آن را براي خلق هنرمندانه بايد دروني كنيم.
بسياري از شاعران و نويسندگان بزرگ دنيا، معتقدند با دروني كردن وقايع است كه «بازآفريني واقعيت» شكل مي گيرد. در مثل، هر تكه و يا عبارتي از نويسنده اي كه حقيقت را بر ذهن خود بازمي آفريند، به شكل واضح خود را در چشم انداز خواننده نمايان مي كند:«خوب گوش كنيد بچه ها، كبوتر نماد صلح است. براي همين ما در اينجا يك عالم كبوتر داريم. فقط يك چيز كم داريم و آن صلح است. حالا كي مي داند صلح كجاست؟» (باغ وحش رؤيايي، ص ۴۲).
نويسنده حرفه اي، باتجربه كردن اين مراحل، درنهايت به جايي مي رسد كه معاني گوناگوني را كشف مي كند، بازآفريني مي كند و سرانجام به شكل متفاوت در اثرش بازمي تاباند.
يعني به نقطه اي مي رسيم كه خالق اثر، گوشه اي از معاني پنهان را به ياري هنر براي مخاطب به تصوير مي كشد.
و همگي دست به دست يكديگر مي دهند تا منظومه اي «خلاقه» نوشته شود؛ كتاب و اثري كه اگر فرضا يك بند و يا، گاه يك سطر آن را ناديده بگيريم يك جاي كار لنگ بزند.
جزء آخر
... و هرگاه كه ذهنيت نويسنده اي، شكلي خاص پيدا مي كند، بدون اما و اگر بر زبان ذهن هم تأثير مي گذارد... و دوباره باز به آنجا مي رسيم كه نويسندگان پيشكسوت مي گويند: زبان، گوهر اصلي داستان است.
 
(چاپ شده در روزنامه همشهری ۲۳/شهريور/۱۳۸۲- شماره ۳۱۶۶)

 

/ 3 نظر / 10 بازدید
امير

سلام عزيز*خسته نباشي*ممنون از الينكه به من سر زده بودين*من شما را لينكيدم*ممنون ميشم بازم پيشم بيايي*قربان تو امير

پنجره‌ها را باز كنيد

سلام، واي كه كن عاشق نوشته‌هاي عمو شلي هستم. مرسي كه راجع به شل سيلوراستاين نوشتين و واقعا هم زيبا نوشتيد. به ما سر بزنيد داريم از سرما يخ ميزنيم.

mehrnoosh

سلام... واقعأ‌ نفهميدم منظورتون رو !!!!!!!!