حميد يزدان‎پناه


ما جنوبي‎ها عادت كرده‎ايم جهان را از گوشه‎ي چشم نظاره كنيم

شهرزاد(1)

در خويش كه مي‎شوي به كليد مي‎انديشي به خواب‎هاي بي‎تعبير، اما چگونه از اين راه بگذرم در ساعتي كه نيمه‎شب را سالهاست نمي شناسد آنگاه كه به قژقژ لولاي در گوش مي‎گذاري و مي‎داني ديگر بوي نيمه‎شب را نمي‎دهد...
هنوز باور نمي‎كنم در من زني زندانيست كه از رمه‎هاي هوبره هفتاد روز فاصله گرفت و هزار و يك شب را سكوت.
زني كه با من و در من هر صبح
خواب‎هاي دور اين زندان را براي هم تعريف مي‎كنيم...
ــــــ
مجموعه‎ي به خاتون خيابان شماره‎ي 66، صفحه‎ي 67
ــــــ

/ 6 نظر / 5 بازدید
آقا ساسان

و اين زن تنها... در آستانهء فصلی سرد... شاد باشی و هميشه نويسان... زيرسيگاريتم پر پر...

shahla

درود بر تو ...خوب همیشه زیبا مینویسی من چی بگم که فکر کنم نگفتنم بهتر است؟تندرست و پیروز زیوی ...بدرود.

amir

سلام. برای يافتن کليد يکی از دو نفر فدا خواهد شد و ديگری را سفير به آزادی خواهد فرستاد. عالی بود. آپديت کردم.

darya

زن زندان تن من وتو وهمه چقدر صادقانه با نگاه شفافش سيبهای سرخ را ميشويد........ياحق-دريا-

sandali

به قول مهدی نجفی:در ته چشمانت خدا شيطنت می‌‌کند و در ته دلم شيطان خدايی!