داستان های من در كشتی تقدير

 
 
گفت و گو با ابوتراب خسروي،داستان نويس
 
  • فرشاد شيرزادي
 
اشاره:
معتقدم  آفرينشگري هنرمند كشف زيبايي است كه جهان نبايد از آن بي نصيب باشد هر اثر هنري به فرض يك داستان يك شعر و يا يك پرتره نقاشي يا قطعه اي از موسيقي ـ چيزهايي هستند كه بايد در جهان وجود داشته باشند

009430.jpg

ابوتراب خسروي از داستان نويسان نوپرداز معاصر است كه نام خود را در عرصه ادبيات داستاني، با سه اثر «هاويه»، «ديوان سومنات» و «اسفار كاتبان» تثبيت كرده است. او در داستان هايش به شكلي تازه و خلاق از اشيا، حوادث و رخدادهاي روزمره زندگي كار مي گيرد و وقايع تاريخي را از منظري بديع، تصوير مي كند. خودش مي گويد: «من تاريخ را جعل مي كنم!» اما مخاطب او مي داند كه تحريف «واقعيت» به سود «حقيقت» است و زيبايي و هنر داستانسرايي. خسروي نوشتن رماني ديگر را به پايان برده است كه به زودي منتشر خواهد شد. گفت وگوي ما پيرامون زندگي، ادبيات داستاني ايران، شعر ايران و آثار اوست.

• براي گشودن باب بحثي ارزشمند مي توانيد كمي از خودتان برايمان بگوييد، مشغله اين روزهاتان، از زندگي، داستان و يا رماني كه در دست انتشار داريد و هم اكنون ذهنتان را به خود مشغول كرده است؟
به طور طبيعي مشغله هر داستان نويس چيزي جز داستان نخواهد بود. در حقيقت ادبيات مشغله ذهني هر نويسنده اي است كه به ادبيات فكر مي كند و خوب، البته در كنار همين مشغله هاي ذهني، مسائل زندگي هم خود را بر نويسنده تحميل مي كند. صد البته همين مشغله ها و مشكلات زندگي مي تواند به مصالحي براي ساخت داستان تبديل شود.
كتابي كه مشغول كار بر روي آن هستم، رماني است كه اكنون بخش اعظمي از آن را نوشته ام و احتمالاً ـ طبق برنامه ريزي اي كه داشته ام ـ تا تابستان امسال آماده چاپ مي شود. شكل و فرماسيون اين رمان هم روابط بينامتني است و اتفاق و حادثه هاي داستان هم مسائلي است كه ما در زندگي درگير آن ها هستيم (خصوصاً مسائل تاريخي). البته تاريخي كه من به آن مي انديشم و از آن مي نويسم، عين وقايع حقيقي تاريخي نمي تواند باشد؛ در واقع نوعي جعل تاريخ است. به نظر من چنين نوع نگاهي نگاه تازه اي نيست. چون قبل از من هم چنين كارهايي انجام شده است. ضمناً خودم هم در آثار قبلي ام نمونه اي داشته ام و زمينه اين نوع نگاه به تاريخ را ايجاد كرده ام. اين كه به چه اندازه موفق بودم برايم مهم نيست. براي من مهم كنكاشي است كه با اين دست مسائل فرهنگي داشته ام و دارم. از منظري ديگر مي توان گفت كه من كنكاش هام را نشانه گذاري كرده ام و به عنوان مصالح داستان ازشان بهره گرفته ام.
• ميان صحبت هاتان به مشغله ها و مسائل زندگي و داستان اشاره داشتيد، براي شما زندگي داستان است يا اين كه داستان، زندگي است؟
براي كسي كه مشغله اش ادبيات است، ادبيات و زندگي دو روي يك سكه هستند. يا بهتر بگويم: لااقل براي من نمي تواند تفكيكي بين زندگي و ادبيات وجود داشته باشد، به نحوي كه ذهن و زبانم همواره با ادبيات درگير است. پرواضح است كه اشياي داستان هايم هم همان اشياي حقيقي زندگي است، اشيايي كه مدام با آن ها در خلجانم. بنابراين اشياي داستان هايم همان قدر واقعي هستند كه اشياي پيرامونمان. وقوع وقايع داستان از وقوع وقايع زندگي سرچشمه مي گيرد. البته اين مهم نيست كه اشيايي كه به داستان وارد مي شوند مجازي اند يا حقيقي. در بدو امر مهم آن است كه اشياي داستاني، همان هايي باشند كه نويسنده در زندگي با آن ها درگير است.
• شما در آثارتان سعي كرده ايد به بازآفريني وقايع، حوادث و اشيا (بنا به گفته خودتان، چه حقيقي و چه مجازي) بپردازيد، ضمن اين كه بزرگ ترين رمان نويسان جهان در گام نخست براي خلق اثري مدرن به بازتوليد واقعيت نمي پردازند، بلكه بازآفريني را برمي گزينند و به تعبيري، در داستان هاشان براي مخاطبان نيز همين امر واقع را پيشنهاد مي كنند. با اين تلقي، شما چه افقي را براي آينده كارهايتان پيش بيني مي كنيد؟
تخته پرش هر تخيلي و ايجادي، رئاليته ها هستند. ما در جهان پيرامونمان و حتي جهان ذهن مان ـ هيچ پديده اي نداريم كه ريشه در رئاليته نداشته باشد. حتي اشيايي را كه در روياها و كابوس هامان مي بينيم ريشه در رئاليته ها دارند. به شكلي كه در خواب اگر مكان و يا شي ناشناسي را مي بينيم، در مي يابيم كه اجزاي آن ها واقعي اند. بنابراين مثلاً اگر بخواهيم تجريدي ترين فضاها را ايجاد كنيم و يا تجريدي ترين داستان ها را بنويسيم، باز هم ناچاريم به رئاليته ها رجوع كنيم. خلاقيت، بدون اشيا واقع و بدون واژه هايي كه ما به ازا دارند، در جهان ما امكان بروز نمي يابند. در زبان هم هيچ واژه اي را نمي توانيم ابداع كنيم كه ريشه در رئاليته ها نداشته باشد. از زاويه اي ديگر مي توان گفت كه نويسنده راهي ندارد و نخواهد داشت جز اين كه به وقايع حقيقي تكيه كند و بر عمق آن ها تخيل كند. به طور كلي يك هنرمند به جهان واقع وابسته است و اما درباره آينده نوع كار خودم بايد بگويم كه نمي توانم طرز تلقي خاصي داشته باشم. در عهد عتيق آمده است كه خداوند جهان را در شش روز آفريد و اما بديهي است كه هفته ما هفت روز است. يكي از دوستان هنرمند و فرهيخته ام معتقد است كه خداوند روز هفته خلق را تفويض مي كند به هنرمند. اگر من اين افتخار را داشته باشم كه خودم را فردي بدانم كه به گرايش هنري سوق دارد، طبيعتاً بايد ايجاد و خلق كنم. چون معتقدم، آفرينشگري هنرمند كشف زيبايي است كه جهان نبايد از آن بي نصيب باشد. هر اثر هنري ـ به فرض يك داستان، يك شعر و يا يك پرتره نقاشي يا قطعه اي از موسيقي ـ چيزهايي هستند كه بايد در جهان وجود داشته باشند. در حقيقت هنرمند، به شكلي كاشف اين اشيا است كه عجالتاً در عدم به سر مي برند. اما ناموجود بودن شان در جهان عدم، دليل قانع كننده اي نمي تواند باشد كه اصلاً وجود ندارند! در واقع بايد آن ها را در دنياي زنده و حاضر، بيدار و خلق كرد.
• بنابراين از نظرگاهي ديگر مي توان گفت كه پيش بيني آينده داستان هايتان، مانند حركت آب رودخانه اي است كه مسير دقيقش را نمي توان مشخص و مسجل كرد و آن را پيشگويي كرد؟ يا بهتر بگويم: مثل جوشش نيرومند چشمه اي در كوهستان؟
بله. درست است. البته همگي اين حركت ها برمي گردد به تقدير. شايد از ابتداي خلقت واژه «تقدير» در ذهن و زبان، براي بشر تبديل به مشغله اي ثابت شده باشد. «بودا» براي تقدير دايره قرمزي قايل است و مي گويد: دايره قرمز تقدير ماست، از هر سو كه حركتمان را آغاز كنيم به اين دايره قرمز كه نهايت تقديرمان است، خواهيم رسيد. يكي از اوليا مثالي مي زند و مي گويد: تقدير كشتي اي است كه ما مسافر آن هستيم. حد اختيارمان اين است كه در طول و عرض كشتي گام بگذاريم. بر امواج دريا، كشتي معلوم نيست كه به كجاها مي رود. پس ماهيت تقدير، ماهيت آشكاري نيست كه بتوان نهايت آن را دانست تا تغيير رفتارها، يا كارهايي را كه انجام مي دهيم بدانيم و در كل برآينده مان آگاه باشيم و بتوانيم آن را پيش بيني كنيم.
• بهترين نقدي كه بر آثارتان نوشته شده كدام است و آن نقد چه ويژگي هاي بارزي داشته و دارد كه باعث مي شود شما آن را بهترين نقد بدانيد؟
چند نقد نسبتاً خوب بر آخرين كارم «اسفار كاتبان» نوشته شد كه من آن ها را دوست داشتم. از جمله نقد آقاي عنايت سميعي و نقدي كه فتاح رنج بر نوشته است. اما بهترين نقدي كه در مورد كارهايم نوشته شده، كتابي است به نام «كاشي گري كافه كاتبان» كه جناب آقاي صالح حسيني و پويا رفوئي مشتركاً آن را نوشته اند. در واقع امر، من هم از نقدها لذت برده ام و از خلال اين نقدها بر جنبه ها و سويه هايي از كارم واقف شده ام كه صد البته قبل از خواندن و شنيدن آن ها ازشان اطلاعي نداشتم. همه اين نقدها باعث شد كه من از ابعاد گوناگوني به آثارم نگاه كنم و مكانيسم تفكري را كه در مواجهه با ادبيات از آن استفاده مي كنم، كشف كرده ام.
009789.jpg
•به نظر مي رسد كه در ايران امروز، داستان نويسي مان رشد يافته تر و به سامان تر از اوضاع شعر و شاعري مان است. اين به سامان بودن تقريبي را بازخورد چه سازوكاري مي دانيد؟
در طول تاريخ كوتاه داستان نويسي ايران كه فكر مي كنم بيش از صد سال نباشد، سنت نشست ها و مجالسي كه در آن ها داستان خوانده مي شود، ايجاد شده است. داستان به شكل جدي خوانده مي شود و حتي نقد كتبي مي شود. اين سنت از زمان هدايت شروع شده و ادامه داشته و جريان جُنگ ادبي اصفهان آن را تشديد مي كرد. به اعتقاد من اين سنت هاي داستان خواني و نقد داستان، هم اكنون در كل جامعه ما شايع شده است. طبيعي است كه نتيجه چنين كاركردهايي مثبت ارزيابي خواهد شد. از همين نشست ها بود كه نويسندگان امروز ما نوع كاركرد و نوع داستان پردازي شان شكل گرفت. هوشنگ گلشيري هم در ايجاد اين جريان سهم به سزايي داشته و دارد.
خوب، تنوع و گونه گونه اي ادبيات داستاني ايران، كه ما امروز شاهد آن هستيم نتيجه مشقت ها و فعاليت هايي است كه در طول همه اين سال ها كشيده شده و انجام گرفته است. به گمانم درباره شعر هم مي توان گفت كه فضاهايي شبيه به فضاهاي ادبيات داستاني مان وجود داشته است، ولي ظاهر آسان گير شعر باعث مي شود افرادي كه به طور جدي و عميق با شعر درگير نمي شوند، شعر حقيقي را درك نكنند. در برخي فعل و انفعال هاي اجتماعي اين افراد نام «شاعر» برخود مي گذارند و در آشفته بازار بر خود مي بالند كه شعر مي سرايند و براي مدتي هم شهرتي كاذب به دست مي آورند. اين گوشه اي از واقعيت است، اما بر اين باورم كه اگر بخواهيم دفترهاي غني شعري ايران را شماره كنيم، كم نيستند. اما مشكل از جايي آغاز مي شود كه ما با حجم انبوهي از «كتاب هاي شعر» برخورد مي كنيم كه در واقع امر، اصلاً شعر نيستند. طبيعي است كه آثار خوب لابه لاي اين حجم انبوه گم مي ماند و در نتيجه استقبال عمومي نسبت به شعر كم رنگ و كم رنگ تر مي شود. اما وجود چنين جريان هايي دليل قانع كننده اي نيست كه شاعران خوب ما را مايوس كند. شاعران جواني را مي شناسم كه به طور جدي مطالعه مي كنند و با نگاهي شگرف شعر را درك مي كنند و عميقاً با آن درگير مي شوند. معتقدم كه همين شاعران جوان امروز، شاعران بزرگ فرداي ايران زمين اند. البته لازم مي دانم بگويم كه حضور شاعران تثبيت شده ما با پشتوانه غني سروده هاشان در جامعه كاملاً مشخص است. در مقياسي وسيع تر، به اين حقيقت ايمان دارم كه در عرصه شعر با بحران روبه رو نيستيم. اين سير بطئي است و طبعاً هرگز نمي بايد به مقوله هاي هنري چنان نگريست كه فرضاً به صنعت و علم مي نگرند. جريان هاي شعري كاركرد و ادامه خودشان را دارند. مطمئناً در موقعيت و فضاي مناسب و طبيعي چهره هاي درخشان شعر ظهور خواهند كرد و آثارغني و ارزشمند به عينه ديده خواهد شد.
• نظرتان درباره اين چهره هاي شاخص شعر معاصر چيست؟
يك: محمد علي سپانلو.
معتقدم كه سپانلو از شاعران بزرگ ما است كه به دراماتيزه كردن شعر پرداخته است. آثار سپانلو بخشي از شعر معاصر است. در شعر امروز كمتر شاعري را مي بينيم كه به دراماتيزه كردن شعر بينديشد، اما سپانلو اين كار را كرده است و آثاري كه از او ديده ام مبين آن است.
دو: شمس لنگرودي
تغزل هاي شمس لنگرودي بي نظير است. ميان شعرهاي معاصرين تغزل هاي شمس بيشترين حد تاثير را بر من داشته است. لنگرودي شعر كلاسيك را بسيار خوب مي شناسد و با آثاري كه داشته و شعرهايي كه سروده و كتاب هايي كه نوشته است، تاثير به سزايي بر فرهنگ ايران گذاشته است.
سه: يدالله رويايي.
رويايي از شاعران تاثيرگذار سه دهه اخير بوده است. بعد از طرح شعر حجم، ما هم اكنون شاهد تاثيري كه اين شاعر در «هفتاد سنگ قبر» بر شاعران جوان گذاشته است، هستيم. خوب، اين تاثيرگذاري ها هم طبيعي است. چون بخشي از شعر ما متاثر از نگاه يدالله رويايي به شعر است.
چهار: محمد رضا شفيعي كدكني.
ايشان هم از استادان فرهيخته شعر كلاسيك هستند.
پنج: رضا چايچي.
ميان آثار چايچي، دفتر «روزي به خواب مي رويم» را بيشتر دوست دارم و نسبت به مجموعه «بي چتر، بي چراغ» او، حس نوستالژيك دارم. بعضي شعرهاي چايچي كه در مجله «مفيد» به چاپ رسيده تاثير دلنشيني بر من داشته و دارد. اين تاثيرها شايد نتيجه قرابت ذهني اي است كه با اين شاعر دارم. بر ابتداي رمان «اسفار كاتبان» هم نوشته ام كه او شاعر محبوب من است.
• نهادهاي دولتي براي حل شبه بحران هاي نقد شعر و ادبيات داستاني چه كارهايي مي توانند انجام دهند؟
نهادهاي دولتي بهترين و بزرگ ترين كمكي كه مي توانند انجام دهند اين است كه هنر، ادبيات و نقد ادبي را به خود مردم و جامعه واگذار كنند. هيچ نهادي نمي تواند و نمي بايد به هنرمند بگويد كه چگونه بينديشد و خلق كند.
در اينجا است كه بحث آزادي و آفرينش به ميان مي آيد. دخالت دولت در زمينه هاي هنري، در جوامعي مثل شوروي سابق تجربه شده است و نتيجه اش كاملاً آشكار، مشاهده شده است. به عنوان مثال، روسيه زماني بزرگاني مانند داستايفسكي، تولستوي، چخوف، پوشكين و... داشته ولي در مدت حاكميت درازمدت حزب كمونيست هيچ چهره مشخصي در آن ابعاد و همتا با آن بزرگان به وجود نيامده و نبوده است. نتيجه دخالت نهادهاي دولتي چنين است. پس هنر مقوله اي است كه از مردن نشات مي گيرد و هيچ نهاد دولتي نمي تواند جريان ساز باشد. حتي اگر اين امكان را داشته باشد كه جرياني مصنوع بسازد، جرياني رو به فنا خواهد بود.
نهادهاي دولتي عده اي را حمايت كرده اند. به آن ها امكانات بخشيده اند. كتاب هاشان را چاپ كرده اند، ولي به واقع مي بينيم كه اين حضرات هيچ كار چشمگيري انجام نداده اند. دليل اين ناتواني هم واضح است؛ چون ادبيات واقعي جامعه را نويسنده هاي اصيل و هنرمند واقعي ايجاد كرده اند و مي كنند، نويسندگاني كه تابع انديشه خودشان بوده اند و هيچ گاه از سرمشق هايي كه به آن ها داده شده تبعيت نكرده اند و به سياقي كه انديشيده اند آثارشان را خلق كرده اند. اين روزها بحثي به نام خصوصي سازي در مقوله اقتصاد مطرح شده است. به نظر مي رسد حتي مي شود اين بحث را به ادبيات هم تعميم بخشيد. همان بهتر كه ادبيات و هنر به مردم واگذار شود، چون هر گونه فرمايش و دخالت و سفارش، بازخوردي جز تخريب و سكون نخواهد داشت.
عاملي مانند سانسور انقطاع ايجاد مي كند كه البته تاكنون هم ايجاد كرده است. بسيار پيش آمده كه در جايي با دانشجوي رشته ادبيات روبه رو مي شويم و مي بينيم - گو اين كه رشته اش ادبيات است! ـ اما گويا اصلاً ادبيات نخوانده و نمي داند. اين گوشه اي از ماحصلي است كه سانسور براي ما به ارمغان مي آورد. هنگامي كه آثار هدايت سانسور مي شود يقيناً خوانده نمي شود، همچنين آثار غلامحسين ساعدي. سال ها است كه حجمي از آثار گلشيري امكان تجديد چاپ پيدا نكرده است... در نتيجه، دانشجو و مخاطب ادبيات با آثاري كه حداقل در اين صد ساله براي ادبيات مان خلق شده، آشنايي نمي يابد. از ادبيات گزينشي مي گريزد و حتي اگر استعدادي نبوغ آسا هم داشته باشد مي بايست از صفر شروع كند در حقيقت تخريب از جايي آغاز مي شود كه نهادهاي دولتي در شرايطي سعي مي كنند عنان هنر و ادبيات را به دست بگيرند. البته با پيشروي جهان در معبر توسعه اي نسبي، بالطبع ايران هم كمي با توسعه و بسط ادبيات داستاني روبه رو بوده است، در سال هاي اخير، تعدادي رمان نوشته شده است كه مي توان آن ها را به عنوان پشتوانه هاي ادبيات داستاني مان برشمرد.
• اگر بخواهيم از ديدگاه پست مدرنيسم هم به مجموع قضايا نگاه كنيم، آيا مي توان گفت كه پسامدرنيته معتقد است كه بايد امور پيچيده انساني و حيات تودرتوي بشري را ـ آزاد ـ رها كرد تا راه حقيقي خويش را بيابد؟
بله. مسلماً اين عين آزادي است كه من نويسنده، آن چيزي را كه مي انديشم و مي نويسم، در معرض خوانش قرار دهم. چنانچه به نويسنده اي گفته شود كه فلان چيز را ننويس و فلان كار را نكن به انديشه او توهين شده است و تاثيرات تخريبي چنين طرز تلقي به كل جامعه صدمه مي زند.
فرهنگ مسئله اي نيست كه بتوان مثلاً آن را با سدبندي و كانال كشي و. . . به سمتي خاص هدايت كرد. فرهنگ ها عظيم تر از آن اند كه يك شخص يا اشخاص معدودي بخواهند آن ها را هدايت كنند. فرهنگ ناشي از انديشه ورزي بي وقفه بشر است. انديشه هاي بشر هم اقيانوس هايي هستند كه به يكديگر راه دارند. بنابراين، انديشه قابل مهار نيست. انديشه و تفكر وجود دارد و بهترين شيوه برخورد با آن اين است كه به بروز و رشدش مجال دهند و شرايطي در جامعه ايجاد شود كه تفكر و انديشه ها به ايجاد و خلق منتج شوند. صحبت هاي من بيشتر پيرامون هنر و ادبيات است و قوياً بر اين باورم چنانچه هر مانع و رادعي برابر ادبيات بايستد موجب تخريب خواهد شد.
• ادبيات داستاني صد ساله ايران را چگونه ارزيابي مي كنيد و چه باوري نسبت به حضور جدي خواننده در جامعه داريد؟
تنوع ادبي اي كه ما هم اكنون شاهد آن هستيم، حاصل تلاش نويسنده هايي است كه از ابتداي داستان نويسي مان تاكنون با ادبيات داستاني زندگي كرده اند. هدايت، جمال زاده، علوي و چوبك جريان موثر را بنيان نهادند و سپس كساني مثل ساعدي، گلستان و گلشيري بر اين روند تاثير گذاشتند. تا نسل امروز كه نويسندگان صاحب نامي، با آثارشان بر ادبيات داستاني مان تاثير گذار بوده اند. . . اين روند ادامه يافته و رسيده ايم به جايي كه اكنون من كتاب «من ببر نيستم، پيچيده به بالاي خود تاكم» آخرين اثر محمد رضا صفدري را مي خوانم.
و اما، يكي از مشكلات اساسي ما اهميت وجود خواننده است. در جامعه اهميت حضور خواننده كمتر از اهميت حضور نويسنده نيست. چرا كه به اعتقاد من نويسنده و خواننده دو سوي معادله هستند. اگر خواننده فرهيخته وجود نداشته باشد، طبيعتاً آثار خوب هم در نطفه خفه خواهند شد. يكي از عوارضي كه امروز در جامعه مي بينيم عدم حضور طيفي وسيع از خوانندگان حرفه اي است. اگر خواننده خوب در ميدان نباشد، در جامعه تلاش مولد ادبيات هم به نحوي خنثي خواهد شد. يكي از عوارض نبود طيف وسيع خواننده مي تواند اين باشد كه اثر زيبايي مانند كتاب محمدرضا صفدري، مثلاً با تيراژ ۲۰۰۰ نسخه به چاپ مي رسد. صفدري يازده سال تلاش مي كند و يكي از زيباترين كتاب هاي سال هاي اخير را مي نويسد. ولي تنها، به دليل كم حوصله بودن خوانندگان و يا فقدان برخورد مناسب با اثر، كتاب در نطفه خفه مي شود. گو اين كه اثر خوب هيچ گاه از بين رفتني و فراموش شدني نيست، چون يك كتاب خوب در طول زمان طيف خوانندگان خودش را تربيت مي كند و مطمئناً كاركرد خودش را دارد.
• اگر روزي، به فرض محال و بنا به هر دليل، ديگر نگذارند داستان بنويسيد، چه مي كنيد؟
دنياي شخصي هر كس كامل و شش دانگ متعلق به خودش است و هيچ عاملي نمي تواند بر ذهن شخص، رسوخ كند. هر انسان داراي سرزمين ذهني اي است كه سلطان آن سرزمين ذهني، خودش است ولاغير و تصرف آن سرزمين ـ به هر طريقي ـ ناممكن است. طبيعتاً اگر روزي نگذارند بنويسم، باز هم خواهم نوشت!
• بگذاريد از بعدي ديگر بنگريم؛ بعد از هنر داستان نويسي، چه گرايشي داريد؟
دوست دارم، خواننده حرفه اي ادبيات باشم.
• يكي از شخصيت هاي رمان «لائورادياس» كارلوس فوئنتس بر اين باور است كه سياست فرع بر وحدت شخصي است. با در نظر گرفتن پيش زمينه قبلي كه فوئنتس را نويسنده اي محاسبه گر به شمار مي آورند كه داراي مناصب رسمي سياسي دولتي بوده است، شما نسبتي را كه سياست مي تواند با ادبيات و هنر داشته باشد، چگونه برآورد مي كنيد؟
بزرگي مي گويد: ما نفس كه مي كشيم بوي سياست مي دهد. سياست از زندگي يك هنرمند لاينفك است، حتي در مورد غيرسياسي ترين هنرمندان مي توان گفت كه سياست بخشي از زندگي و تفكرشان خواهد بود. اما برخورد سياسي هنرمندي كه به هر شكل فارغ از سياست است، با برخورد سياستمداري كه به همه چيز از بعد سياسي آن مي نگرد، متفاوت است. وظيفه روشنفكر آن نيست كه به طور سياسي فعال باشد، اما با نگاهي كه به قضايا دارد نمي تواند موضعي نداشته باشد. روشنفكر داراي نگاهي خاص به قضاياست كه اين نگاه ناشي از تفكر اوست. از زاويه اي ديگر مي توان گفت كه سياست، نگره هنرمند و روشنفكر به آرمانش است. هيچ كس حق ندارد، درباره آرمان و آرزو از انسان بازخواست كند. طبيعي است كه هر انسان آمال و آرزويي دارد و به طور كلي مي توان چگونه انديشيدن، براي رسيدن به يك سلسله از آمال جامعه را، سياست فردي روشنفكر تلقي كرد.
• آيا فكر نمي كنيد كه اساساً در جغرافياي ما، شيفتگي هاي خاص سياسي، آزادگي هنرمند و به ويژه داستان نويس را مخدوش مي كند؟
هنرمند مي تواند با نوع كار فرهنگي اي كه انجام مي دهد، از مضرات سياست، به دور باشد. البته كمتر هنرمند حقيقي را سراغ دارم كه بخواهد منصب و قدرتي داشته باشد. هنرمند واقعي هدفش آفرينش گري است و نمي خواهد كه به فرض، به مذهب، مقام و قدرت سياسي دست پيدا كند. حس آفرينش گري مي تواند او را از خطر مبرا سازد، خطرهاي سياسي زماني حس مي شوند كه نزاع و جدالي براي رسيدن به قدرت و مقام در ميان باشد. اما هنرمند واقعي هيچ گاه نخواسته و نمي خواهد مقام سياسي كسب كند. درگيري اصلي نويسنده واقعي هميشه با متن داستان هايش است. هنرمند هميشه فراتر از مسائل روزمره سياسي جامعه اش مي انديشد و زندگي مي كند، چون از سطوحي بالاتر به قضايا نگاه مي كند. ولي هر واقعه سياسي مي تواند مصالحي براي داستان هايش باشد. در مجموع نمي خواهم سياسيت را تنبيه كنم! ممكن است فردي فكر كند كه اگر به عنصري سياسي تبديل شود مي تواند زندگي آسوده تري داشته باشد. واضح است كه اين شخص بايد برود و عنصري سياسي شود. اما هنرمند نقش و ظرايفش فراتر از اين حرف ها است كه مثلاً در جايگاه عاملي سياسي فعاليت داشته باشد.
• سخن جا مانده تان؟
به عنوان كسي كه گرايش ادبي دارد و به نوعي شيفته ادبيات است، طبيعي است كه براي ادبيات چانه بزنم. چون ادبيات هر جامعه اي را سرزمين معنايي آن جامعه مي دانم. انسان ها مي توانند مهاجرت كنند و به نقطه اي ديگر از اين كره خاكي بروند. مي توانند سرزمينشان را ترك كنند اما هيچ گاه نمي توانند زباني را كه با آن مي انديشند، ترك كنند. مادام كه زبانمان را با خودمان حمل مي كنيم، در واقع وطنمان را با خود حمل كرده ايم. اهميت ادبيات براي من حكم حفظ سرزمين پدري ام را دارد. چرا كه شعور فرهنگي گذشتگان ما در ادبياتمان مستتر است و ما وارث انديشه آن ها هستيم. به سادگي نبايد از كنار كتاب هاي جلد چرمي قديمي گذشت. چون كه ما متصل به گذشته مان هستيم. با توسل به گذشته مي توان شرايطي قابل زيست و مناسب ايجاد كرد و زندگي بهتري داشت. نمي بايست منكر گذشته و ارزش هاي گذشته فرهنگي مان شويم. بايد بر شالوده گذشته فرهنگي و ادبي مان، آثاري نو خلق كنيم و بخوانيم و بنويسيم تا شاهد جامعه اي فرهنگ محور باشيم.
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 

 
/ 0 نظر / 6 بازدید