شعر ميدان تفنن نيست

با حميد يزدان پناه:

 
اشاره : حميد يزدان پناه- متولد آبادان- از چهره هاي نوگراي شعر امروز ايران است. او در سال ۱۳۶۹ نخستين دفتر شعرهاي خود را با عنوان «ماه در كوچه» منتشر كرد. سال گذشته هم مجموعه شعرهاي تازه اي با عنوان «به خاتون خيابان شماره ۶۶» از او به چاپ رسيد كه بازتاب دهنده بخشي از تجربه هاي مستقيم وي در جنگ و كار و زندگي در منطقه هاي جنگي است.
يزدان پناه دستي هم در نقد ادبي و ترجمه دارد و شماري از آخرين داستان هاي كوتاه ريموند كارور را نيز با عنوان «رابطه» به فارسي برگردانده است.
محور گفت وگوي ما با او، درباره شعر هايش و اساساً شعر امروز ايران است. 

001995.jpg

حميد يزدان پناه خالق(به خاتون خيابان شماره ۶۶) و مترجم آثار ريموند کارور-نويسنده معاصر امريکايی-

فرشاد شيرزادي
• در شعرهاي آخرين مجموعه شما «به خاتون خيابان شماره ۶۶» نسبت به شعرهاي «ماه در كوچه» تغيير فرم و محتوا كاملاً مشهود است. اين تغيير در شعرهايتان چگونه ايجاد شد؟
- خيلي به محتوا توجه ندارم. اما به «شكل» چرا. چگونگي تغيير در شكل به بسياري از عوامل برمي گردد؛ مثلاً به توقع شاعر از شعر.
شاعر كم توقع نسبت به شعر معمولاً كلاهش پس معركه است! به گذشته شعر فارسي نگاه كنيد، ببينيد چه شاعران بزرگي هستند كه جهان را مبهوت عظمت خود كرده اند. مگر مي شود پشتوانه اي چنين بزرگ را ناديده انگاشت؟ شما هميشه براي رسيدن به يك شناخت متعارف، به مقايسه روي مي آوريد. وقتي در همين گذشته نزديك، «سيماي بزرگ»، شكل شعر فارسي را به آهنگ طبيعي زبان نزديك مي كند، شما هم بايد به قدر ظرفيت خودتان تلاش كنيد، تا ناگفته را كشف و ناديده را ببينيد. به گمان من همه حادثه ها در «فرم» اتفاق مي افتد. همه پديده  ها در محيط اطراف انسان، داراي شكل و ساختار مشخصي هستند، حتي باد! مسير حركت باد را از قطب زير نظر بگيريد تا به اين نتيجه برسيد كه چرا بادها هميشه يكسان نمي ورزند؟!
• اين تغيير ساخت و محتوا در شعرهاي شما از چه زمان رخ داد؟
- اين اتفاق برمي گردد به شعري كه براي زنده ياد «ميرعلايي» گفتم. در اين شعر، شاعر حضور ندارد، بلكه سه نفر با هم حرف مي زنند و يك نفر از آنها روايتگر شعر است. وقتي با نبوغ شاعر در شعر روبه رو شدم، فهميدم كه شعر كاملاً متفاوتي است. البته بعدها در جهت تكميل آن هم كوشش هايي شد. مثلاً «من» شاعر جايش را به آدم هاي ديگري داده و «تو» كه در شعر ديگران هيچ مشخصه اي ندارد، در اين شعرها، انساني است كه يا خودش، خود را نشان مي دهد يا از طريق روايت شاعر محسوس مي شود. مثلاً ديگر نياز نبود كه بالاي شعر به فرض نوشته شود؛ «تقديم به فلاني». همين دو عامل باعث شد، عوامل ديگر هم در شعر تغيير كنند.
• مخاطبان شعرهاي شما باز هم منتظر باشند كه تغييرهاي مثبت ديگري در مجموعه شعر بعدي تان ببينند؟
- چيزي را نمي شود از پيش تعيين كرد. اما مطمئن باشيد از هر تلاشي براي مخاطب ايراني فروگذار نخواهم كرد. ولي تا همين جاي كار مي توانم بگويم در كتاب بعدي كه بخش هايي از آن آماده شده است، از تكنيك هاي هنري متفاوتي بهره برده ام. اما براي بررسي نهايي بايد منتظر ماند.
• آيا شاعر نوگراي امروز، لزوماً بايد از واقعيت هاي حقيقي پيرامون خود سخن بگويد؟
- ببينيد، يكي از بزرگ ترين گرفتاري هاي شعر امروز ما اين است كه شعرها بر اساس تئوري هاي از پيش تعيين شده سروده مي شوند. اين گرفتاري  حتي در مورد بعضي شاعران حرفه اي هم مصداق دارد. بسياري از شعرهاي امروز ما خنثي هستند. يعني شاعر، چنان غرق در «من محوري» خود در شعر است كه همه چيزهاي اطرافش را فراموش مي كند. مثال مي زنم: به حرف هاي شما گوش نمي دهند، مگر مجبور باشند! حرف هايي هم كه درباره «من عام» گفته مي شود يا گفته شده، فقط دليلي براي توجيه بعضي شعرها بوده. البته منكر شعرهاي خوب كه «من محورند» نيستم، ولي با ديدي نافذ، مي شود گفت كه با گذر ساليان، اين نوع شعر گفتن جايگاهي ندارد، يا لااقل به نظر من اين طور است. به همين شعر كه نسبتش داده اند به خيام توجه كنيد:
اسرار ازل را نه تو داني و نه من
حل اين معما نه تو خواني و نه من
هست از پس پرده گفت وگوي من و تو
چون پرده  در افتد نه تو ماني و نه من!
در اين مصراع ها كه چهار تا هم بيشتر نيست، چهار بار «من» و چهار بار «تو» تكرار شده. اما اگر سؤال شود كه اين «من» و «تو» چه كساني هستند، آن وقت است كه حرف هاي متفاوتي از آدم هاي متفاوت مي شنويد. وقتي احتمالاً در چند قرن پيش چنين شعر زيبايي سروده مي شود، آن وقت شاعر امروز نبايد تعبير و تأويل ديگري از شعر براي خودش داشته باشد؟!
پس اگر نتيجه اي بخواهيم بگيريم اين است كه شعر تئوري زده و شعر خنثي چندان جدي گرفته نمي شود، حتي اگر در اطرافش به زمان، قشقرق برپا شود. تئوري در ذات وجودي هر شاعر بايد براي خودش و از خودش ظاهر و پيدا شود، نه از صحبت ها و شنيده هايي كه ديگران به گوشش خوانده اند. يعني هر شاعر بر اساس تجربه و اندوخته دانش گذشته بايد به نوعي از شعر منحصر به خود برسد. همان طور كه فردوسي با رودكِي، خيام با حافظ و سعدي با نيما و هر كدام با هر كدام ديگر متفاوتند. در شعر هيچ  گاه رونوشت برابر اصل نمي شود!
اما «اصل» هميشه ريشه در رئاليسم دارد. درباره اين نكته اگر فرصتي بود بيشتر صحبت مي كنيم.

* فكر مي كنيد براي قوت وجود حادثه هاي حقيقي و واقعي در شعر و هر اثر ادبي بايد چه كرد؟
- آنچه يك اثر ادبي را بي رمق مي كند خودسانسوري است. خودسانسوري بلاي جان  هنر است، از هر نوع كه فكر كنيد. پس ما چه چيز را واقعه يا حادثه حقيقي مي دانيم؟ شاعر يا هنرمند با توجه به شعور انساني، پديده هاي پيراموني را گزينش مي كند. اين حق «يعني حق انتخاب» براي هر شاعري محفوظ است. اما چه چيزي و كدام گزينش يك شعر را ماندگار و شعري ديگر را بي رمق و خنثي مي كند؟ شاعري كه چيزي غير از خودش را نمي بيند، توقع  بيجايي پيدا مي كند كه هميشگي باشد! در اين جهان بي در و پيكر كه حقوق انساني به پلك بر هم زدني ويران مي شود شما بياييد و فقط «لاف» خودتان را بزنيد! پس «عشق بازان چنين مستحق هجرانند!». هيچ هنري بدون انسان معني پيدا نمي كند. جهان بدون انسان را تصور كنيد. دقت كنيد چه تلاش هايي مي شود تا آدميان دريابند آيا بيرون از اين كره آبي زيبا كساني پيدا مي شوند تا حداقل پاسخ امواج راديويي انسان را بگيرند و دست كم سؤال كنند كه اي انسان تو كي هستي؟ سال هاست كه سفينه «پايونير» يا «پيشاهنگ» در حال گذر است و آماده خروج ازكهكشان راه شيري، اما هنوز هيچ صدايي يا ردي، به انسان اين كره خاكي و آبي پاسخ نداده است و كم كم به اين نتيجه مي رسي كه كائنات چقدر بدون انسان  تنهاست و خدا را ستايش مي كني.
براي اينكه به كوچك بودن «من» پي ببري به كهكشان راه شيري فكر كن. كهكشان با چيزي در حدود يكصد هزار سال نوري و عرضي به اندازه سي هزار سال نوري! تازه اين يكي از چهار صد كهكشان است كه هر كدام چهارصد ميليارد سياره و ستاره دارد. خوب حالا كمي نگاهتان به آسمان عوض مي شود. آن وقت «من» در كجاي اين شب تيره قبايش را بياويزد؟
خوب، حالا با اتفاق ها و حادثه هاي حقيقي چه بايد كرد؟ اين حق انتخاب براي شاعر محفوظ است، فقط بايد به يك موضوع اساسي توجه كرد، آن هم اين كه: همه حرف ها را ديگران گفته اند. تو هم بايد حرفت را در شكل  و شمايلي بيان كني كه اين شكل و شمايل خاص تو و نحوه بيان منحصر به تو باشد. چيزي بديع و تازه كه به زندگي انسان معني تازه اي را اضافه كند. شايد در همين رهگذر گوشه اي از تنهايي انسان با حضور تو زيبا شود.
* شعرهاي كدام شاعران ايراني به خصوص نسل جوان را مي پسنديد؟
- پيش از هر چيز بايد بگويم كه شعر را از استاد محمد حقوقي ياد گرفتم، چرا كه در همان ابتدا به من تفهيم شده، شاعري در كارش موفق است كه به زبان مستقل برسد.
رسيدن به زبان مستقل نه تنها آسان نيست، بلكه ممكن است شاعر زندگي اش را بر سر همين مقوله بگذارد ولي باز هم معلوم نشود در آينده شعر، نامي از او به ياد مي ماند يا نه. استاد حقوقي كه برايش آرزوي سلامت و طول عمر سرشار از شعرهاي خوب دارم، به نكته اي اشاره داشت كه از وقتي قلم به دست گرفتم تا شعر بنويسم، بر شانه ام سنگيني مي كرد. پس آثار شاعراني را مي پسندم كه سمت و سوي زبان مستقل را جدي مي گيرند و مي دانند كه شاعري، «عرق ريزي روح» را مي طلبد. ناقوس مرگ برج عاج نشيني براي شاعران ديروقتي است به صدا درآمده است. فقط به اين نكته توجه كنيد كه بعد از نيما، چند شاعر مطرح بوده اند ولي هنوز در كمتر از پنجاه سال و باز هم كمتر؛ به چند نفر از آنها توجه مي شود؟ تي.اس. اليوت معتقد بود كه تعداد شاعران نبايد زياد باشد و نبايد خيلي هم، شعر صادر كنند. فكر مي كنم خوب به اين نكته واقف بود كه شاعري كار دشواري است و ميدان تفنن نيست. اگر بخواهم با توجه به حرف هايي كه گفتم پاسخ سؤال شما را بدهم، اين است كه در ايران، خيلي ها شعر مي گويند و كتابشان را چاپ مي كنند ولي به گمانم چنين تقلاهايي قابل تأمل است؛ يعني به نظر مي رسد شمار شاعران، بيش از مخاطبان شعر است! بعضي شاعران هم كه در هر نشست، ده ها يا بيشتر، شعر مي نويسند و البته هر شعر هم چند صفحه است! اين مشكل كمي براي يك شاعر نيست كه شما مثلاً بيست شعرش را بخوانيد اما شعرها همگي به مانند نخستين شعرش باشد. البته از طرفي شاعراني هم هستند كه مرتب پوست مي اندازند و به روز حركت مي كنند. هر چند شعرهاي گذشته شان را نفي مي كنند ولي باز هم در عرصه هاي تازه گام مي گذارند. اين دوستان نيز بايد بدانند كه خلاقيت در فرم هاي تازه شعر، جايگاه ويژه اي دارد. از همه چيز كه بگذريم مي رسيم به نسل جوان كه بايد بگويم صميمانه دستشان را مي فشارم و اميدوارم ميدان را عرصه كارهاي ادبي تكراري نكنند و سعي كنند خودشان را بيابند.
طي چند سال اخير، شعرهاي زيبايي از شاعران جوان خطه جنوب ديده ام. مثل اينكه جنوبي ها داستان نويسي را رها كرده اند و به شعر روي آورده اند و برعكس، دوستان شمالي بيشتر به داستان پرداخته اند؛ دليلش را نمي دانم.
از ميان شاعران جوان جنوبي شعرهاي خوبي از «كوروش كرم پور» شنيده ام. ميان شمالي ها هم بايد از «يزدان سلحشور» اسم ببرم كه بعد از كتاب «خداحافظ يزدان» به شعرهايي روي آورد كه ساختار محكم و سنجيده اي دارند. همين طور «مهرداد قاسمفر» كه شعرهايش ساده و بدون پيچيدگي هاي غيرمنطقي است. ولي چند روز پيش هم مجموعه اي به دستم رسيد از شاعري به نام «مانا آقايي» كه واقعاً شعرهاي زلال و روشني را مي توان در اين دفتر ديد. آثار حافظ موسوي را هم مي پسندم، اما حيفم مي آيد اسم «بهزاد زرين پور» را نبرم؛ شاعري كه يك دم در كلام درخشيد و چند سال است شعر تازه اي از او نخوانده ام. نمي دانم چرا. شايد زرين پور در خلوت كار مي كند و شايد هم نه. از خانم ها «شمسي پور محمدي» است كه از او و آثارش به احتمال فراوان، بعدها بيشتر خواهيم شنيد و «رزا جمالي» كه خوب شروع كرد و در انتظار آثار بهتري از او هستيم.
* هم اكنون مشغول ترجمه چه اثري هستيد و نام مجموعه شعر بعدي تان چيست؟
- كتابي كه مشغول ترجمه آن هستم ا ثر يك نويسنده چيني- آمريكايي است به نام «هاجين». كتاب، داستان مردي است كه مي خواهد زنش را طلاق بدهد و زن ديگري بگيرد و قاضي هر بار براي جلوگيري از طلاق، ايرادي مي گيرد و در همين گير و دار، بيست و پنج سال مي گذرد. كتاب، داستان سنت هاي چيني است كه از همين جا شروع مي شود. بقيه اش را در كتاب مي خوانيد.
براي مجموعه شعرم هم عنوان خاصي انتخاب نكرده ام ولي اسم «ساعت شني» برايم جذاب است. البته چون قول چاپش را به يكي از ناشران داده ام، احتمالاً با همين نام منتشر خواهد شد.
چاپ شده در روزنامه همشهری (شماره۳۱۱۵ و ۳۱۱۶-۱و ۲/ مرداد/۱۳۸۲)

 

/ 2 نظر / 10 بازدید
ashkan

سلام.وبلاگ قشنگي داريد.خوشحال ميشيم به ما هم سر بزنيد

علی

سلام!!! عجب وبلاگ کار درستی!! ميگم آقا فرشاد شما تا به حال با نادر ابراهيمی هم مصاحبه داشتيد؟ خبری تازه ازش نداريد؟ از يک نفر شنيدم که فوت شده ميخواستم ببينم شما خبر نداريد راسته يا دروغ؟ راستی شما در زمينه های سياسی هم خبرنگاری ميکنيد؟